یادم هست...یادت نیست...
تنهاییم را با تو قسمت می کنم...سهم کمی نیست
شاید این پست من به نظرتون خنده دار بیاد، اما ماجرایی که می خوام براتون
بگم بزرگترین مشکل زندگی من تو دوران بچگیم بود... چند روز پیش قرار بود با مامان برم خرید، کلاس آزمایشگاه من تا ساعت 5 طول
کشید، مامان هم تو مدرسه جلسه ی دیدار با خانواده ها داشتن. قرار شد من بعد از
کلاس برم مدرسه ی مامان، تو دفتر منتظر بمونم تا بعد از جلسه با هم بریم خرید. با اتوبوس از دانشکده تا مدرسه ی مامان رفتم، موقع پیاده شدن دستم خورد به
لولای در اتوبوس و گریسی شد، تنها جایی که می شد دستم رو بشورم دستشویی مدرسه بود... از آخرین باری که وارد یه مدرسه شده بودم خیلی می گذشت، و همینطور خیلی
خیلی سال از آخرین باری که دستشویی مدرسه رو دیده بودم... بدترین خاطره ی دوران دبستانم به دستشویی مدرسه مربوط می شه. اون موقع من
یه دختر کوچولو بودم که بلد نبودم زمانم رو جوری برنامه ریزی کنم که نیازی نباشه
سر کلاس از معلم اجازه بگیرم. وقتی هم اجازه می گرفتم معلم عصبانی می شد و کلی داد
و بیداد راه می انداخت و اجازه ی بیرون رفتن نمی داد، بدون توجه به سن و سال یه
دانش آموز ابتدایی... همین مسئله باعث شد من سه سال از دوران ابتداییم رو مریض باشم، تقریبا دو
هفته یه بار آزمایش خون می دادم، مدام دارو مصرف می کردم و این برای یه دختر بچه
تو سن من عذاب بزرگی بود. دردناک ترین تجربه ی اون دوران گرفتن عکس رنگی از کلیه
هام بود که هنوز وقتی یادم میاد دلم واسه خودم می سوزه. حتی یه بار دکتر از دیدن
نتیجه ی آزمایشات من به قدری ناراحت شد که تو مطب باهام دعوا کرد. انقدر اون موقع
خجالتی و آروم بودم که هیچ کس نفهمید مقصر معلم بوده و بعدا که بزرگتر شدم و برای
مامانم تعریف کردم گفت: چرا همون موقع نگفتی که من بیام و با معلمت صحبت کنم؟؟؟ اگه یادتون باشه بچه ها اون موقع نمودار رشد داشتن، هر چند وقت یه بار
دکتر برای چک آپ به مدرسه میومد و قد و وزن رو روی اون نمودار مشخص می کرد، هنوز
اون نمودار رو دارم، تو اون سال هایی که به خاطر بچگی خودم و بی ملاحظه بودن معلم
هام بیمار بودم نمودار رشدم به صورت یه خط افقی دراومده... تلخیه اون روزا هنوز تو ذهنم مونده، خیلی درد و عذاب کشیدم. هر وقت به یه
معلم ابتدایی بر می خورم اینو براش تعریف می کنم که بدونه این مسئله ی به ظاهر
ساده چقدر ممکنه برای یه دانش آموز مشکل ساز بشه و وقتی بچه ای رو می بینم که تازه
می خواد مدرسه بره ، با خودم می گم کاش مشکل دوران دبستان من رو نداشته باشه...
روز اول-چهارشنبه ظهر،وقتی از سر کار اومدم خونه با این منظره مواجه شدم. یه لباس روی کاغذ کادو. بابا صبح که رفته بوده بیرون، این لباس رو تو یه مغازه میبینه و چون صورتی بوده و می دونه 80% از لباسای من صورتی هستن، واسه من می خره. و چون بلد نبوده کادو پیچی کنه اینجوری گذاشته روی کاغذ کادو و گذاشته روی تختم. این لباس به جز رنگش، بقیه اش زیاد با سلیقه ی من جور نیست، اما بابا با عشق خریده و منم با عشق می پوشم. الان هم تنمه... باباها همین کارا رو می کنن که آدم عاشقشون میشه. کاش بچه ی منم یه همچین بابایی داشته باشه. ********************* چند وقت پیش یه خانومی با مامان تماس گرفته بود و به مامان گفته بود که سال های 53 تا 56 معلم مامان بوده!!! مامان خیلی متعجب شده بود و متاسفانه اون خانوم رو یادش نبود، اما اون خانوم کاملا مامان و دوستای مامان رو یادش بود. نکته ی جالب اینجاست که ما تو این سال ها خیلی خونمون جا به جا شده و پیدا کردن شمارمون اصلا راحت نیست، اما این معلم عاشق کار خودش رو کرده بود. عصر چهارشنبه من و مامان یه هدیه گرفتیم و رفتیم خونه ی معلم مامان. معلمی که مامان حتی یادش نمیاد که معلم چه درسی بوده؟؟!! یه پیرزن مهربون و خیلی خوش تیپ!!! در رو برامون بازکرد. انقدر گرم با ما برخورد کرد که انگار یه دوست قدیمیه و 20 ساله ما رو می شناسه. تا من رو دید به مامان گفت: شبیه دوران دانش آموزی خودته!! (انقدر مامان رو یادش بود) قبلا این اتفاقات رو فقط توی فیلم ها دیده بودم. 2 ساعت اونجا بودیم، 2 ساعته گرم و صمیمی و خیلی راحت. من تمام مدت داشتم چهره ی مهربون خانوم معلم رو نگاه می کردم. تو حرفاش و تو نگاهش فقط عشق معلمی رو می دیدم. فقط یه معلم عاشق می تونه بعد از 30 سال اینجوری دنبال شاگردش بگرده و بهش بگه دخترت شبیه بچگیته، و بهش بگه خیلی دانش آموز خوش خطی بوده... خانوم معلم حسابی ازمون پذیرایی کرد و سوغاتی هایی که از مکه آورده بود بهمون داد و بدرقمون کرد و من فکر می کنم اون 2 ساعت جزو خجسته ترین ساعات عمرم بود!!! اي معلم ياد وهم نامت بخير ياد درس آب وبابايت بخير اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشق ها را خط بزن... ************************** روز دوم-پنج شنبه از هفته ی قبل تصمیم گرفته بودم که پنج شنبه بعد از مدت ها برم پیش سیما، سیما دوست و هم اتاقی دوران دانشجوییمه. قرارمون ساعت 9 صبح بود. ساعت 7 بیدار شدم، وسایلم رو آماده کردم و رفتم که دوش بگیرم. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که برق رفت!! با قطع شدن برق و خاموش شدن پمپ آب، آب هم قطع شد. من موندم و قرار ساعت 9 و یه حموم تاریک و بی آب. هر چقدر منتظر موندم برق نیومد و مجبور شدم با آب سردی که از مخزن آب میومد کار رو تموم کنم و بیرون بیام. اما برق قصد اومدن نداشت، مانتویی که قرار بود بپوشم اتو نداشت و مجبور شدم یه مانتوی دیگه بپوشم و روی همون موهای خیس روسری سر کردم رفتم پیش سیما. بعد از این همه وقت دوستم منو با موهای خیس و درهم دید، برام سشوار آورد و همونجا موهام رو خشک کردم. تجربه ی خوبی برام بود که دیگه هیچوقت برنامه ریزی دقیقه 90 نداشته باشم و از شب قبل کارهام رو انجام بدم که غافلگیر نشم... روز خوبی بود، بعد از چند سال دوباره به یاد روزهای خوابگاه با هم آشپزی کردیم و با هم ناهار خوردیم و فیلم و عکس های اون سال ها رو دوباره دیدیم. انقدر با دیدن فیلم و عکس ها خندیدیم که از شدت خنده اشکام سرازیر شده بود. ************************* روز سوم-جمعه پنج شنبه عصر یکی از دوستای دوران دانشجوییم sms داد که روز جمعه برای آزمون دکتری میاد اهواز و می خواد ظهر بیاد خونه ی ما، منم باهاش تماس گرفتم و بهش آدرس دادم. صبح روز جمعه زود از خواب بیدار شدیم و مشغول نظافت و خرید و آشپزی و خلاصه آماده شدن واسه اومدن مهمون شدیم. همه چیز آماده بود، مشغول آماده کردن سالاد بودم که دوستم sms داد و گفت: ((ماشین گیرم نیومده و نتونستم واسه امتحان بیام.)) کارد میزدی خونم در نمی اومد. حدود ساعت 11 بود و این خانوم می تونست همون 7 صبح که به هر دلیلی نتونسته بیاد منو خبر کنه!! باهاش تماس گرفتم و پرسیدم چی شده؟ چرا زودتر اطلاع ندادی؟ ما تدارک دیده بودیم ، ناهار آماده کردم و کلی اتاقمو مرتب کرده بودم و اینا... در جواب گفت: ((خوبه، حداقل اتاقت مرتب شد)) عصبانیت خودم که جای خود، آبروم جلو مامان اینا رفت... نیم ساعت بعد انگار عذاب وجدان گرفته باشه ، تماس گرفت و گفت: ((من الان راه میوفتم میام اونجا، به امتحان که نرسیدم حالم خیلی گرفته است، میام ببینمت)) تا حدود ساعت 2:30منتظر بودیم، مامان گفت زنگ بزن ببین اگه رسیده اهواز، ظرف ها رو بچینیم، وقتی تماس گرفتم خانوم فرمودن که چون روز جمعه بوده بازم ماشین گیرش نیومده و برگشته خونه!! نمی دونم اگه من تماس نمی گرفتم قصد نداشت بهم اطلاع بده که نمی تونه بیاد؟؟ جالب اینجاست که خیلی عادی و طبیعی برخورد می کرد و من انگار یه سطل آب یخ روم خالی کرده بودن، مونده بودم که به بابا و مامانم چی بگم؟؟ حسابی شرمنده و کنف شدم، سعی کردم یه مقدار کار دوستم رو ماست مالی کنم و یکم آبرو داری کنم، اما تا آخر اون روز خجالت زده بودم! **نتیجه ی اخلاقی روز جمعه: درسته که هنوز موفق نشدم کنکور ارشد قبول شم و دوستای هم دوره ایم دارن خودشون رو برای دکتری آماده می کنن، اما خوشحالم که حداقل آداب اجتماعی رو در حد خودم بلدم!!! ** کدوم سایز فونت بهتره؟ این سایز یا سایز پست قبلی؟؟ منظورم اینه که کدومش خوانا تره؟
برگشتن از مشهد و بلافاصله شروع کار و فعالیت. 13 فروردین رسیدیم خونه
و سریع باید همه چیز رو به حالت عادی بر می گردوندیم و برای شروع کار از روز بعد
آماده می شدیم. سفر خوب بود اما من دیگه تحمل سفر با قطار رو ندارم. از اینجا تا
مشهد با قطار 26 ساعت راهه!! عید امسال بازار عیدی من به شدت کساد بود، به دلیل شاغل شدنم فقط
مامان و مامان بزرگ بهم عیدی دادن!! حالم گرفت، یکی از لذت های عید ازم گرفته شد. هر
سال برای عیدی هام نقشه می کشیدم و همیشه باهاشون یه چیز بدرد بخور می گرفتم،
اپیلیدی، اتومو، گردنبند، ساعت و چندتا خورده ریزه دیگه هستن که همیشه منو یاد عید
و عیدی هام می اندازن! خداحافظ عیدی، خداحافظ کودکی... چقدر دردناک آدمو از بچگی
هاش جدا می کنن... امسال زمستون سردی داشتیم و انگار به همون اندازه قراره تابستون گرمی
داشته باشیم. از 2 روز پیش کولر روشن کردیم و دوباره به لباس های نازک و نیم وجبی
رو آوردیم تا شاید یکم هوا رو پوستمون جریان پیدا کنه. مثل اینکه اهواز
قرار نیست امسال بهار داشته باشه و از همین الان تابستون شده!! خدا جون الان
فروردین ماهه، ماه اول بهار... ******************* حتما برای شما هم پیش اومده از کنار دو نفر رد شین و بی اختیار مکالمه
شون رو بشنوین، یا از کنار یه نفر رد شین و باز هم بی اختیار مکالمه ی تلفنیش رو
بشنوین. واسه من زیاد پیش اومده، همیشه در حال قسم خوردن، قانع کردن، یا دروغ گفتن
به همدیگه هستن. آدما دروغ گو شدن یا بی اعتماد؟؟!! چقدر تازگی از آدما می ترسم... ****************** راستی من تازگی با عنوان پست هام مشکل پیدا کردم، نمی دونم برای هر پستی
چه عنوانی بذارم؟ باید چیکار کنم؟ اگه از همون اول شماره می ذاشتم بهتر بود، الان
به نظر شما باید چیکار کنم؟ یه اتفاق جالبی که چند دفعه تکرار شده و حس عجیبی برام بوجود آورده، جاموندن گوشیم به دفعات متعدده!! یه زمانی یه روزایی بود که من بدون گوشیم تا جهنم هم نمی رفتم!! اما تو این مدت 2 دفعه گوشیم رو خونه جا گذاشتم و رفتم سرکار(البته سریعا تا متوجه شدم برای برداشتنش برگشتم خونه) و 4 یا 5 دفعه هم موقع خرید بدون گوشیم بیرون رفتم!! یه حس متضاد داره. خوشحالم از اینکه آلرژیم به گوشیم کم شده، دیگه طبق عادت سابق مرتب بهش نگاه نمی کنم و ازش توقع ندارم همیشه یه چیزی برام داشته باشه!! و حس ناراحتی هم دارم از اینکه هیچ کس نیست که منتظر تماس یا اس ام اسش باشم. یه جور تنهایی خاص، که هم تلخه و هم شیرین... مدت هاست که جز موقع ورزش کردن که به آهنگ با ریتم تند احتیاج داره، آهنگ گوش نمی دم، شعر هم نمی خونم. آخه حس می کنم اختیار احساس رو از دست آدم خارج می کنه،تمام زحمات آدم رو هدر می ده و تورو غرق میکنه تو احساساتی که خیلی برای پاک کردن و از بین بردنش تلاش کردی!! اما شلوغی آرایشگاه قبل از عید هر چی رشته بودم پنبه کرد. جمعه از ساعت 3 تا 10 و یکشنبه از 11 تا 4 آرایشگاه بودم ، جمعا 12 ساعت می شه، و تمام مدت تو آرایشگاه موسیقی پخش میشد و بدجوری آرامشم رو بهم ریخت، هرچند تلاش کردم زود خودم رو جمع و جور کنم اما این روبالشیه منه بعد از برگشتن از آرایشگاه: (می دونم نیاز به توضیح نداره اما این اشکای منه!!!) *************************** سال 90 هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت، خداروشکر خوبی هاش چشمگیر بود و من شاکرم به خاطر اینکه در سال 90 تلاش هام نتیجه داد وشاغل شدم . اما انقدر روزای پایانی سال سرم شلوغ بود که الان اصلا آمادگی نو شدن سال رو ندارم چون یه عالمه کار نا تموم دارم، حتی اتاقم هم اونطوری که می خواستم مرتب نشده و حتی فرصت کامل کردن خرید هام رو هم نداشتم. هیچ متنی برای اس ام اس و ایمیل تبریک سال نو آماده نکردم و از همه مهمتر هنوز افکارم رو هم خونه تکونی نکردم و تصمیمات کبری برای سال جدید اخذ نشده و قول هایی که باید به خودم بدم رو آماده نکردم!!! دقیقه 90 یه هفت سین کوچولو چیدم که قبل از نوشتن این پست تکمیل شد و الان که خودم به عکسی که گرفتم نگاه کردم متوجه شدم تخم مرغ و ماهی جامونده که قبل از سال تحویل بهش اضافه می کنم. اینم هفت سین کوچولوی من: کمتر از 6 ساعت به تحویل سال نو باقی مونده، به همه ی دوستایی که محبت دارن به من و وبلاگم رو می خونن و نظرات پر محبتشون رو اینجا ثبت می کنن، آغاز سال 91 رو تبریک می گم و امیدوارم تمام روزای سال جدید براشون سرشار از شادی و موفقیت باشه و من این شادی و موفقیت رو تو تک تک پستای وبلاگ هاتون حس کنم و شاهد تحقق همه ی آرزوهای قشنگتون باشم. خیلی خوشحالم که دوستایی دارم که تو ساعات پایانی سال دغدغه ی اینو داشتم که قبل از تحویل سال تو این پست بهشون تبریک بگم. احتمالا تا آخر تعطیلات نمی تونم آنلاین شم. از فردا تا 4 فروردین می ریم شهرستان پیش مادربزرگ عزیزم و از 5 فروردین تا آخر تعطیلات مشهد هستیم. نفس عزیز، جای تو رو هم خالی می کنم. خیلی دلم می خواد هوا تغییر نکنه و روزایی که مشهد هستیم برف بیاد، آخه من جنوبیم!!!!!
سلام غیبتم خیلی طولانی شده بود. تو چند هفته ی گذشته درگیر برگزاری یه سمینار 3 روزه ی کشوری تو
دانشگاه بودیم و من عضو کمیته ی اجرایی و از اعضای دبیرخانه بودم. این روزا از صبح تا شب دانشگاه بودم و حسابی خسته و کوفته شدم. اما خوشبختانه همه چیز
خوب پیش رفت و سمینار به خوبی برگزار شد. انقدر درگیر کار بودم که نتونستم زیاد سخنرانی ها رو ببینم و گوش بدم
اما چیزی که برام مهم بود تجربه ی کار اجرایی بود که بدست آوردم و مهمتر از اون
انجام کار گروهی با یه تعداد از اساتید و دانشجوهای دانشکده بود که خیلی برام لذت
بخش بود. هنوز کلی کار دارم که امیدوارم بتونم تو یکی دو روز انجامشون بدم. یه عالمه حرف دارم که تو اولین فرصت میام و براتون می نویسم.
چند روز پیش که رفته بودم خرید، یه آقایی وارد مغازه شد و با وسواس
داشت کاغذ کادو و روبان انتخاب می کرد، معلوم بود با وسواسی بیشتر از این خود کادو
رو انتخاب کرده. یکم حسودیم شد، دلم خواست یه نفر با وسواس بگرده و برام کاغذ کادو
و روبان انتخاب کنه...با یه نگاه به تقویم می شد فهمید چیزی به 14 فوریه نمونده. تو سال های دانشجویی، من و سیما هر سال این روز رو دوتایی باهم جشن می
گرفتیم، می رفتیم رستوران یا کافی شاپ و به هم هدیه می دادیم، یه جشن عشق دخترونه
فقط واسه خندیدن و خوش بودن و خاطره داشتن. آخرین سالی که دانشجو بودیم
هدیه هامون رو برداشتیم و رفتیم گرونترین رستوران شهر دوران دانشجویی، مثل دوتا
دوست خوب روبروی هم روی دنج ترین میز اون رستوران نشستیم، وسط یه مشت عاشق راستکی
و دروغکی که با خرسای بزرگ و قلب های عروسکی و یه عالمه کادوی قرمز اطراف ما نشسته
بودن. فاکتور اون شب رستوران رو هنوز دارم، دوتایی روش تاریخ زدیم و امضا
کردیم تا یه خاطره ی خوب و پر از خنده برامون بمونه. خیلی دلم می خواد بدونم چند نفر از کسایی که این روزا تو تب و تاب هدیه گرفتن و هدیه دادن بودن و به
هم قلب های قرمز تقدیم می کردن واقعا قلبشون رو به هم هدیه کردن... و چند نفرشون
این روز رو هر سال با آدم های مختلف تجربه می کنن؟ بعضی وقتا بعضی کارا به یه بازی برای سرگرمی تبدیل می شه و در ماجرای
دوست داشتن هیچ چیز بدتر از این نیست... بدتر از اینکه ادای دوست داشتن رو
دربیاری... اگه بهم نخندین باید بگم نمی دونم چرا یهو به سرم زد و واسه خودم کادو
گرفتم!! سه تا لاک خوشرنگ (صورتی و شکلاتی و نقره ای) + یه رژ لب صورتی+ یه
گردنبند قلب قلبی+ چند تا شکلات قلبی+ 2 تا گیره ی پاپیونی و اون شکلات هایی که
شبیه تخم طلان و من خیلی دوسشون دارم، بعدشم چیدمشون روی میز و به خودم تقدیمشون کردم
تازه کلی هم غافلگیر کردم خودمو!!!!!
از بچگی شستن دستام در حالیکه حسابی کثیفِ کثیف شدن رو دوست داشتم، می
رم کنار روشویی و حسابی دستام رو کف مالی میکنم، هنوز هم مثل بچگیم از دیدن آب
سیاهی که از دستام خارج میشه ذوق می کنم و خوشم میاد!! بعد یه بار دیگه دستام رو
کف مالی می کنم و این بار از دیدن کف سفید ذوق می کنم، این یعنی دستام حسابی تمیز
شده و همه ی آلودگی هاش رفته. چند وقته موقع شستن دستام به این فکر می کنم که کاش می شد برم کنار یه
روشویی سفید، مغزمو بشورم، فکرمو بشورم ،دلمو بشورم و آب سیاهِ شسته شدن فکرای بد
رو ببینم. بعد یه بار دیگه حسابی کف مالی شون کنم و این بار فقط کف سفید باشه و
ذوق کنم از اینکه افکارمو شستم، دلمو شستم.... ***************************************** دوست داشتم زود برم سرکار که ماشین بخرم، هزار جور ماشین مدل بالا هم
که جلوم بذارن بازم 206 دوست دارم، عشق من به 206 یه عشق قدیمیه، همیشه دوست داشتم یه 206 نوک مدادی
داشته باشم، بابا به حرفای من توجه نکرد و 206 نخرید چون معتقده صندوقش خیلی
کوچیکه واسه همین همچنان چشمم دنبال 206 های تو خیابونه. (من صندوق دارشو دوست
ندارم) اما حالا که موقعیت خریدن ماشین رو دارم نمی دونم چرا حسش رو ندارم،
اول اینکه پارکینگ آپارتمانمون دیگه جای پارک یه ماشین دیگه نداره و نمی دونم
ماشین جونمو کجا باید بذارم، دوم اینکه فکرشو که می کنم می بینم فعلا زیاد جایی
نمی رم که ماشین نیاز داشته باشم و به هزینه هاش نمی ارزه، هرجا می خوام برم یا
بابا منو می رسونه یا با سحر میرم. اما همچنان 206 های تو خیابون توجهمو جلب می
کنن. نکته ی جالب اینجاست که یه عمر 206 نوک مدادی دوست داشتم اما چند وقته احساس
می کنم 206 سفید هم عروسکیه واسه خودش!! تازه چند روز پیش پشت چراغ قرمز یه 206
بادمجونی دیدم و بد جوری چشممو گرفت... الان هم نوک مدادی رو دوست دارم، هم سفید و
هم بادمجونی رو!! اگه همینطور پیش بره می ترسم عشق 206 آلبالویی و بژ و نقره ای هم
توی دلم نفوذ کنه و یه روز تو خیابون منو با یه 206 رنگارنگ ببینین که هر تیکه اش
یه رنگه!! عشق 206 داره منو به هوسبازی می کشونه، نه؟ چقدر تو این پست 206 نوشتم!!! این عکس رو هم سر خیابونمون از شیشه ی عقب یه 206 گرفتم، نوشته ی رو
شیشه اش توجهمو جلب کرد! کاش زندگی ctrl+z داشت!! حداقل فقط برای یه بار، اونوقت ما می موندیم و یه حق
انتخاب، اینکه این یک بار ctrl+z رو کی استفاده کنیم؟؟ اگه این فرصت بهتون داده می شد کی ازش استفاده می کردین؟ تا حالا بهش فکر
کردین؟ **************************************** امروز یکی از همکارام بهم گفت: "واااای، تو چقدر دختری!!!"
همچنان دارم فکر میکنم منظرش چی بوده؟ خوب دخترم دیگه! راستی این عکس دست منه که در ادامه ی یه بازی وبلاگی گرفتم، همه عکس
دستاشونو گذاشته بودن، اینم دست یه دخترکِ کارمند!!! از زمانی که تو دانشگاه علوم پزشکی کار می کنم چند ماه می گذره و تو این مدت به این نتیجه رسیدم که بچه های رشته های فنی با بچه های شاخه های علوم پزشکی خیلی تفاوت دارن. از نظر من بچه های فنی خیلی تیز تر و به روز ترن! و این ظلم بزرگیه که دانش آموز رشته ی ریاضی حتی اگه رتبه 1 کنکور هم باشه، بازهم لیسانس قبول می شه و برای دکتری گرفتن 2 بار دیگه باید کنکور بده اما دانش آموز های رشته ی تجربی تا رتبه ی حدود 2000 هم دکتری قبول می شن!! و امان از این اسم "دکتر" دانشجوی رشته ی فنی خیلی بیشتر از مغزش کار می کشه ، چون اکثر دروسی که پاس میکنه تحلیلی و حل مسئله هست و این باعث می شه فکر بازتر و تحلیل گری داشته باشه و قدرت تحلیل تو چند زمینه رو بطور همزمان داره! این تفاوت ها پرستیژ رفتاری ، روابط اجتماعی و حتی ظاهر افراد رو هم شامل می شه، شاید باورتون نشه اما الان من از روی ظاهر افراد می تونم تشخیص بدم که چی خونده!! البته استثنا هم پیش میاد. از اونجایی که خودم فنی خوندم و الان دانشجوهای هر دو گروه رو دارم با هم مقایسه می کنم، بچه های فنی مهندسی رو ترجیح می دم و خوشحالم که "مهندس دخترک" هستم نه "دکتر دخترک"... باز ایام امتحانات شد و من به عنوان مراقب سر جلسه ی امتحان می رم. از اولین امتحانات به مسئله ی جالبی برخوردم، تو این دانشکده تقریباً همه ی دروس با 3 یا 4 استاد ارائه می شه و موقع امتحان هم هر استاد سوالش رو جدا مطرح می کنه، یعنی دانشجویی که درس 3 واحدیش با 4 استاد ارائه شده، موقع امتحان اون درس هم باید به 4 نوع سوال متفاوت جواب بده. البته وقتی به برگه ی سوالات نگاه کردم متوجه شدم که سوالات اکثراً بصورت تستی یا یک کلمه ای هست و دروس کاملاً حفظی هستن و تحلیلی در کار نیست، حتی با اینکه تعداد سوالات خیلی زیاده، وقت امتحان از 2 ساعت بیشتر نمی شه. درحالیکه ما یه امتحان می دادیم که 3 سوال بیشتر نداشت و واسه همین 3 سوال 4-5 صفحه حل می کردیم و با وجود 3 ساعت زمان، وقت کم می آوردیم!! تازه امتحان هامون هم بصورت جزوه باز ( open book) بود. امروز هم مراقب یکی از این امتحانات بودم، استاد خیلی عجیب برخورد می کرد، تو کلاس قدم می زد و روی برگه ی دانشجوها علامت های خاصی می ذاشت که برای خودش مفهوم داشت. برداشت من این بود که با توجه به دیدی که در طول ترم از دانشجو پیدا کرده علامت می زنه تا بعداً تو نمره اش تاثیر بده. دانشجوها خیلی جا خورده بودن و من برای اولین بار دلم به حالشون سوخت، تو این اوضاع بد اخلاقی و اخم کردن منم کم داشتن، سعی کردم یکم کمتر مثل پلنگ مراقبت بدم و برای اولین بار یه ذره ، فقط یه ذره، دستشون رو باز گذاشتم. اما امیدوارم این دل سوختن ادامه پیدا نکنه که اونوقت دیگه نمی تونم جلوی سوء استفاده شون رو بگیرم!! ************************* دیروز مامان نوبت دندون پزشکی داشت ومن همراهش رفته بودم، تو مطب ساناز رو دیدم، یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانم. تا دیدمش شناختمش، اونم همینطور. اون سالی که کنکور دادیم ساناز بالاترین رتبه ی کلاسمون شد و الان هم دانشجوی ارشد برق دانشگاه امیرکبیر بود، سراغ 4 تا دیگه از همکلاسی های سابقمون رو ازش گرفتم. همشون دارن ارشد می خونن. نسترن کامپیوتر شریف، محبوبه برق امیرکبیر، الهه کامپیوتر صنعتی اصفهان و سمیرا عمران یکی از دانشگاه های کشور پرتقال!!! اینا رو که شنیدم یهو وا رفتم!! چی به روز من اومده؟ چی شد که هدف های بلندم یادم رفت؟ چی شد که به مدرک کارشناسی قانع شدم؟ چی شد که انقد شُل و وِل شدم؟ از دیروز بدجوری فکرم مشغول شده... از خودم خجالت می کشم!! باید خودم رو به خودم ثابت کنم، خیلی از دخترک سابق فاصله گرفتم، سطح فکرم خیلی پایین اومده و به پایین ترین ها قانع شدم، آخه چراااا؟؟؟ *********************** # تو هفته ی گذشته بعد از مدت ها دست به آشپزی زدم، ماکارونی سبزیجات با سوسیس مرغ، که خیلی با استقبال مواجه شد. # دیروز تو یه وبلاگ دیدم یه نفر عکس یه دلار گذاشته و نوشته بود این گنج کودکیشه!! منم یاد گنج کودکیم افتادم. تو عالم بچگی خیلی برام با ارزش بود، هنوزم تو همون جعبه ی کودکیم نگهش می دارم. اما الان می دونم با ارزش ترین پول دنیا " تومنِ" چون هنوزم هم "تو" توشی و هم "من"... شما هم گنج کودکی دارین؟ چرا عکس های پست های قبلیم رو نمیبینم؟؟ شما میبینین؟؟ چی به روزشون اومده؟؟ چیکار کنم؟؟ سحر زنگ زد و گفت بلد نیست آبگرمکن و آب تصفیه کن رو باز کنه، به بابا گفتم و با هم رفتیم سمت خونشون تا کمکش کنیم. تو راه بغض کرده بودم، دیگه هیچوقت نیاز نمیشه این مسیر رو برم و این آخرین بار بود!!! دیشب سحر و مامانش به خونه ی جدید اسباب کشی کردن! خونه ی جدیدشون اونور شهره و خیلی از اینجا دوره. خونه ی قدیمیشون به ما نزدیک بود، فقط یه خیابون فاصله داشتیم و وقتایی که دلم می گرفت یا دلم می خواست سحر رو ببینم، کافی بود اراده کنم و لباسامو بپوشم، 5 دقیقه بعد خونشون بودم. الان سحر خوشحال از خرید خونه ی جدید و بزرگتره و من غصه دار به روزایی فکر می کنم که با هم تو خونه ی قدیمیشون گذروندیم!!! قول داده، قول داده زود به زود بیاد پیشم!!! ****************************** به 2 تا بازی وبلاگی دعوت شدم و من هم متقابلا همه ی خواننده های وبلاگم رو به این 2 تا بازی دعوت می کنم. این دست خط منه، یه شعر از حافظه. وقتی دانش آموز بودم ما رو اردو برده بودن شیراز، تو حافظیه فال حافظ گرفتم و این شعر اومد: نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازد سکندری داند اینم وسایلی که دوستشون دارم. وسایلی که دوستشون دارم خیلی زیادن، منم رفتم سراغ قدیمی ها. یه کتاب شازده کوچولو که با توجه به تاریخی که صفحه ی اولش زدم تابستان 1380 خریدم، یه زمانی زیر بالشم نگهش می داشتم و هر شب قبل از خواب یکم ازش می خوندم واسه همین جلدش خراب شده. یه گردنبند حرف اول اسمم که دوران دانشجویی خودم واسه خودم خریدم. یه بار خواستم قلب روشو با لاک ناخن قرمز کنم، نشد! یه ادکلن که اولین چیزیه که بعد از سرکار رفتن با حقوق خودم خریدم و خیلی بهم چسبید. اولین گوشی موبایلی که داشتم، خیلی دوسش دارم، داغون شده، همیشه خاموشه اما پر از خاطره است برام، قبلا تو کیفم نگهش می داشتم و الان همیشه تو کشوی میزمه. مدلش اینه: 3120، اسم بلوتوث گوشی جدیدم رو تا چند سال 3120 گذاشته بودم. اون یکی هم یه گوی بلورین موزیکاله، یکی از مجموعه ی یادگاری هایی که تو 40 تا سوراخ قایمشون کردم تا جلو چشمم نباشن، یادگاری هایی که محکوم به فراموشی شدن، به خاطر این عکس این یکی رو بیرون آوردم بعد هم دوباره قایمش کردم... زود باشین، همتون دعوتین، حتی شما!!! بازی کنین و خبرم کنین بیام ببینم، منتظرم. **************************************** بعد از 4 روز تازه متوجه شدم خط اول مطابم اشکال تایپی داره!!! چرا زود تر نگفتین؟؟ تصحیح شد. وقتی تایپ می کنم گاهی نشانگر یهو می پره تو سطرهای بالا!! بازم می خوام از اینکه نمی رسم درس بخونم و
هنوز 3 تا درس هست که حتی لای کتابشو هم باز نکردم بنالم!! اما کتابخونه رفتن من و سحر هم امسال واسه
خودش سوژه ای شده، از خونه ی ما تا کتابخونه با ماشین تقریبا 15 دقیقه است، اما
این روزا من و سحر این مسیر رو 2 ساعته می ریم، اگه گفتین چجوری؟ سحر دورترین مسیر به کتابخونه رو انتخاب می
کنه ، به هر بریدگی یا دور برگردون که می رسیم من نگاش می کنم اما سحر عین خیالش
نیست و رد می شه، 10 دفعه از جلوی کتابخونه رد می شیم و دفعه ی یازدهم تا میایم بپیچیم
سمت کتابخونه یهو به آهنگی می رسیم که من یا سحر خیلی دوسش داریم، در نتیجه یه دور
دیگه هم تو خیابون با اون آهنگ می چرخیم!! اولاش یکم عصبی می شدم، چون خیلی از درسام مونده، اما کم کم یخم
داره باز می شه! همیشه دور خوردن توی خیابونا بدون هیچ حرفی و فقط با صدای آهنگ رو
دوست داشتم. بعدشم می ریم کتابخونه و شروع می کنیم به درس خوندن،
پارسال که این همه وقت گذاشتم نتیجه نگرفتم، از امسال توقعی ندارم... اگه تنها باشم بیشتر و بهتر درس می خونم، اما سحر به پیشنهاد من میاد کتابخونه، درست نیست دورش بزنم!! چند روزه رژیم رو هم شکسته ام و از هله
هوله خوردن هم هیچی کم نمی ذارم، بستنی قیفی با سس شکلات، سیب زمینی سرخ شده که
عشق خوراکی منه!! و ... سیب زمینی سرخ شده رو شدیدا دوست دارم،
بعضی وقتا انگشتامم باهاش فرو می کنم تو دهنم که نکنه یوقت چیزی رو انگشتام جا
بمونه، همه ی فامیل و دوستام از این عشق من با خبرن و معمولا وقتی پیششون مهمونم
سیب زمینی هم برام درست می کنن، گاهی وقتا فکر می کنم غذای بهشتی که می گن همینه و
خدا به بهشتیا غذا همش سیب زمینی سرخ شده می ده، هر روز با یه شکل و طعم جدید و هر
روز با یه جور سُس!! بوش دیوونه ام می کنه!! امروز موقع ناهار به سحر گفتم از غذاهای تر
و تمیز خونه خسته شدم، دلم می خواد آشغال بخورم، مثلاً سمبوسه ی کثیف!! خوشبختانه
سحر هم پایه بود و کلی گشتیم تا یه جا سمبوسه ی کثیف! پیدا کردیم و به پیشنهاد من
تو ماشین همراه با آهنگ های مورد علاقمون نوش جان کردیم. اینم عکس ناهار امروزمون
که کنار پارک خوردیم: می دونم روزای حساسیه و بیشتر باید برای
درسم وقت بذارم اما خیلی خسته ام، روزام خیلی یکنواخت شدن... و عذاب وجدان درس نخوندن همه چیز رو ازم گرفته!! کاش می شد بی خیال امسال بشم!! راستی داشت یادم می رفت. تقریبا یه هفته پیش وبلاگ سابقم رو
به یه آدرس جدید منتقل کردم تا برام یادگاری باقی بمونه و در عین حال آدرس سابق هم
علی رغم اینکه خیلی دوسش داشتم پاک بشه. اینکارو کردم، وبلاگ قدیمی حذف و به آدرس جدید منتقل شد،
اما وقتی آدرس جدید رو وارد می کنم هیچ وبلاگی نشون نمی ده، مثل اینکه موقع انتقال
آدرس رو از لحاظ نوشتاری اشتباه وارد کردم و یادم نمیاد چه آدرسی وارد کردم!! الان هم نمی دونم باید چیکار کنم، هیچ
ایمیلی هم دریافت نکردم، به مدیریت بلاگفا هم ایمیل دادم اما جوابمو ندادن، همه ی
خاطره هام گُم شد، حالا چیکار کنم؟ یه نفر راهنماییم کنه لطفاً!! ************************************************ چند روزه یه موضوعی فکرمو مشغول کرده: آدما سرحال ترین و پر انرژی ترین ساعت های
روزشون رو که زمان کمی هم نیست (اول صبح تا ظهر) تو محل کارشون و با همکاراشون می
گذرونن. صحبت کردن ها، شوخی کردن ها، مشورت ها، درد دل ها،خندیدن ها،لبخندها ... و
در مورد بعضی افراد هم حد و مرزی وجود نداره و یه سری روابط خاص شکل می گیره!! بعد از ساعت کار و موقع خستگی راهی خونه می
شن و بقیه ی ساعات روز رو با خانواده شون، بچه هاشون و مهمتر از همه همسرشون می گذرونن. ساعاتی که
بیشتر صرف رسیدگی به یه سری از کارای خونه و خرید های اجباری در اوج خستگی می شه. این روز ها شامل تقریبا همه ی روزای هفته
می شه. اونوقت می گیم چرا کانون خانواده ها سرده؟
چرا فلانی با همکارش صمیمی تر از همسرشه؟ و یه عالمه چرای تاسف برانگیزِ دیگه که
نمی تونم همشون رو توضیح بدم. راه حل چیه؟؟ پ.ن: ازاین تکرارساعتهــا ...ازاین بیهوده بودنهــا ...ازاین بی تاب ماندنهــا...
ازاین تردیدهــا نیرنگهــا ...شکهـا... خیانتهــا... ازاین رنگین کمان سرد آدمهـ
ـا.. وازاین مرگ باورها ورویاهــا.. پریشانمم.. دلــم پروازمیخواهد...
بعضی روزا واقعاً از اون روزاست... کدوم روزا؟ الان می گم: امروز صبح خواب موندم و یکم دیر بیدار شدم، اصلاً حوصله ی عجله کردن برای رسیدن به سرویس رو نداشتم. خودم رو واسه نیم ساعت تاخیر آماده کردم. یکم جلو بخاری دراز کشیدم، بعد یه صبحانه ی مفصل خوردم و آروم آروم آماده شدم، بابا باید برادرم رو می رسوند مدرسه و چون مدرسه ی اون خیلی دور بود منو تا نیمه ی راه رسوند تا بقیه ی راه رو با تاکسی برم. سوار ماشین که شدیم بابا طبق معمول رادیو رو روشن کرد: " جوون ایرانی سلااااااام!!" چقد سرخوشن اینا که اول صبح زنگ می زنن به رادیو که داد بزنن و بگن : جووون ایرانی سلاااااام... بعد مجری گفت: برنامه ی امروزمون درباره ی کساییه که دیر می رن سرکار و زودم بر می گردن. بابای منم که دنبال بهونه می گرده تا دست بگیره و منو مسخره کنه. نیمه ی راه منو پیاده کرد و سوار تاکسی شدم ، شانس آوردم که همون اول یه نگاهی تو کیفم انداختم، حتی یه دونه یه ریالی هم تو کیفم نبود!!! شوکه شدم!! یادم اومد دیروز که تو آزمایشگاه روپوش تنم بود، پولام رو گذاشته بودم تو جیب روپوشم که برم بوفه و کیک بگیرم، دیگه بقیه اش رو تو کیفم برنگردونده بودم. فقط من تو تاکسی بودم، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به راننده ی تاکسی بگم منو دربست ببره و جلوی یه عابر بانک نگه داره. منم که از دیر باز با بانک و عابر بانک مشکل دارم و اسم بانک که میاد مشکلات و ماجراها شروع می شه: عابر بانک اول(بانک کشاورزی): هر مبلغی رو که می زدم پیغام میداد که با توجه به اسکناس های موجود، مبلغ درخواستی شما قابل پرداخت نیست. اینطور که به نظر می رسید بانک فقط چک پول داشت که بدرد کرایه تاکسی دادن نمی خورد. سوار تاکسی شدم و رفتیم سراغ بانک بعدی. عابر بانک دوم(بانک ملت): پیغام داد:ارتباط با مرکز برقرار نشد!! پیش به سوی بانک بعدی... عابر بانک سوم(بانک ملی): به شدت شلوغ بود. دوباره سوار تاکسی شدم و حرکت کردیم... عابر بانک چهارم(بانک مهر): کارت منو نمی پذیرفت چون به شبکه شتاب متصل نبود. عابر بانک پنجم(بانک مسکن): با عرض پوزش در حال حاضر دستگاه قادر به پاسخگویی نمی باشد!! دیگه حسابی نا امید شده بودم!! عابر بانک ششم(بانک سپه): وقتی داشتم سمت دستگاه می رفتم دیدم که قبل از من یه آقایی با موفقیت از دستگاه پول گرفت، اما مطمئن بودم دستگاه یا کارت منو می خوره یا می گه کارتت سوخته، اما در کمال نا باوری بدون دردسر از ششمین دستگاه پول گرفتم و سوار تاکسی شدم. شانس آوردم که این همه بانک تو مسیرمون بود و گرنه آواره ی کوچه و خیابون می شدم! به خاطر این همه معطلی، راننده تاکسی 6 برابر کرایه ی معمولی اون مسیر رو ازم گرفت. با کلی تاخیر رسیدم دانشکده، جلوی در آزمایشگاه دلم می خواست جیغ بکشم!! برای اولین بار کلیدم تو کیفم نبود!! حسابی آبروم رفت، دیر که اومده بودم، در به در هم دنبال کلید زاپاس بودم. تازه اون موقع بود که متوجه شدم دیروز آخرین دانشجویی که بعد از من از آزمایشگاه خارج شده کلید نداشته و نمی دونسته که باید به من اطلاع بده، به خاطر همین نگهبان مجبور شده کلاً قفل در رو عوض کنه!! خلاصه هر طوری بود روز کاریم رو شروع کردم، سعی کردم به جای خورد کردن اعصابم به اتفاقات اون روز بخندم و نذارم بقیه ی روزم خراب شه، تازه با هیجان و خنده واسه بقیه ی همکارام هم تعریف کردم. راستش یه مقدار مدیریت زمانم رو از دست دادم و نمی تونم درست از وقتم استفاده کنم، اکثراً وقت کم میارم، نمی دونم باید چیکار کنم؟؟ ........................................................................................ پ.ن: یه قانون کلی هست که می گه "به هر چیزی که فکر کنی همون به سرت میاد!" بعد این قانون یه استثناء کوچیک هم داره! در مورد چیزای خوب کاربرد نداره... پنج شنبه ی هفته ی گذشته، طبق برنامه ای که از قبل با سحر ریخته بودیم قرار شد بریم کتابخونه و درس بخونیم. معمولا وقتی قراره جایی بریم نمی شه رو سحر حساب کرد و این منم که باید سر ساعت بیدار شم و تماس بگیرم تا اونم بیدار شه. تماس گرفتم و سحر رو بیدار کردم، مشغول آماده شدن بودم که یادم اومد یکشنبه تولد آناست و منم فقط پنج شنبه ها می بینمش، اون موقع صبح هم هیچ جا باز نبود که واسش کادو بگیرم، تصمیم گرفتم تو راه کتابخونه یه کیک کوچولو بگیرم و یه تولد سه نفره بگیریم. سحر که اومد دنبالم، تصمیمم رو بهش گفتم و اونم استقبال کرد. رفتیم یه قنادی و یه کیک خیلی کوچولوی سه نفره و چندتا بشقاب یه بار مصرف گرفتیم. وقتی رسیدیم کتابخونه قرار شد سحر زیراندازش رو از صندوق عقب در بیاره و زیر یه درخت با کیک منتظر بمونه، منم رفتم از بوفه ی کتابخونه سه تا چای و سه تا چنگال یه بار مصرف گرفتم، بعد زنگ زدم به آنا که تو سالن بود و گفتم با کارد میوه خوریت بیا پایین، یه کارد لازم دارم. با آنا رفتیم اونجایی که سحر زیر انداز انداخته بود و منتظر بود. آنا اول رو کرد به من و گفت: تولد تو که تابستونه. بعد رو به سحر گفت: تولدت مبارک سحر جان. من و سحر از خنگی آنا ماتمون برده بود. بهش گفتم: آنا، یکشنبه تولد کیه دختر خنگ؟ هنوز قیافش پرسشگرانه و مات بود. گفتم: 6 آذر تولد کیه؟ یهو ذوق زده شد و از خوشحالی داد زد و پرید بغلمون کرد. من سورپرایز کردن و سورپرایز شدن رو خیلی دوست دارم، عاشق باز کردن کادوهایی ام که نمی تونم حدس بزنم توشون چیه!! فکر می کنم این تولد غیر منتظره ی کوچولو بیشتر از کادو خوشحالش کرد. با گوشیامون آهنگ گذاشتیم و دست زدیم و تولدت مبارک خوندیم و کیک خوردیم. اینم عکس کیک کوچولومون: جمعه هم تولد دُری بود. دُری دختر خاله ی یه ساله ی منه. اسمش دُرساست، ما بهش می گیم دُری. مامان بزرگ و همه ی خاله ها و دایی ها جمع بودن، تولد از ظهر تا شب طول کشید و خیلی خوش گذشت. هم دیدن اقوام بود و هم تولد. خاله واسه اینکه خیلی اذیت نشه ناهار رو از بیرون سفارش داده بود، البته کار ما رو راحت کرده بود، چون در غیر این صورت این منِ بیچاره بودم که باید به کمکش می شتافتم. یه عالمه کادو واسه دُری آورده بودن، البته واسه اینکه خواهر دُری و اون یکی دختر داییم که اونم 3 سالشه حسودیشون نشه، به اونا هم کادو دادن و کلی خوش به حالشون بود. اما هیچکس به این فکر نکرده بود که شاید این وسط یه دختر 23 ساله هم حسودیش بشه!!! دلم یه عالمه کادو می خواد، کادوهای بسته بندی شده که ندونم توشون چیه، بشینم وسط کادوهام و با ذوق کادوهام رو باز کنم... عروسک، ساعت، لباس، کیف،... همه چی، من همه چی دوست دارم... چون تولد من تابستونه و مدارس و دانشگاه ها تعطیله، همیشه در این مورد مظلوم واقع می شم!!! البته تک و توک پیش اومده که واقعا سورپرایز شدم. یه بار اول صبح سحر با یه کیک اومد در خونمون، تازه از خواب بیدار شده بودم و واقعا شوکه شدم!! ای بابا! دیده بودین یه دختر 23 ساله به کادوهای تولد دختر خاله ی یه ساله اش حسودی کنه؟؟ اینم کیک تولد دُر دُری. (مامان بزرگم بهش می گه: دُر دُری) و پس از این همه خوش خوشَک، روز دوشنبه حسابی ضد حال خوردم و حالم گرفته شد، یه آهنگ از کامپیوتر با رم ریدر ریختم رو رم گوشیم و متاسفانه در کمال ناباوری رم گوشیم فرمت شد!! هیچی روش باقی نموند. حدود 2000 اس ام اس قدیمی که هر چی با خودم کلنجار رفته بودم نتونسته بودم پاکشون کنم، یه عالمه آهنگ خاطره انگیز که محاله دیگه بعضی هاشون رو بتونم پیدا کنم و مهمتر از همه عکس های نازنینم!!! دقیقا روز قبلش داشتم به این فکر می کردم که باید عکس های گوشیم رو به کامپیوتر منتقل کنم، اما تنبلی کردم و این شد نتیجه اش!! هر کدوم از عکسام کلی خاطره پشتش بود... 3 تا نرم افزار ریکاوری رو هم امتحان کردم، دریغ از برگشتن یه عکس...همش تقصیر "معینِ" و آهنگ "همدم" می خواستم این آهنگ رو بریزم رو گوشیم!! تقریبا یک سال و نیم پیش هم یه بار این اتفاق افتاد، نمی دونم علتش چیه؟؟ الان گوشیم حتی رینگ تن هم نداره!! از این به بعد همه چی رو سریع از گوشیم به کامپیوترم منتقل می کنم. پ ن: قصد دارم وبلاگ قدیمیم رو که برام پر از خاطره است حذف کنم، فکر کنم مفید باشه و اینجوری یکی از حلقه های اتصالم به گذشته پاره بشه!! باز باران بارید خیس شد خاطره ها آفرین بر دل ابری هوا هر کجا هستی باش آسمانت آبی و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی... امروز یه روز بارونی و قشنگ بود، قشنگترین حال و هوایی که یه روز ممکنه داشته باشه، ابر، بارون، گاهی نم نم و گاهی تند. خیلی شدید و غریب و عجیب یاد دوران دانشجوییم افتادم، جوری که ساعت 7:30 صبح به دوستم (سیما) اس ام اس دادم که: " یاد روزای بارونی دوران دانشجویی بخیر..." و در جواب کلی بهم فحش داد و گفت:" یادم ننداز، اول صبحی حالم و نگیر!!" فکر می کنم بهترین خاطراتم مربوط به دوران دانشجویی باشه، روزای الکی خوش بودن، روزایی که دیگه تکرار نمی شن ... مثل دیوونه ها می رفتیم زیر بارون و می خوندیم: " بارون و دوست دارم هنوز، چون تورو یادم میاره، حس می کنم پیش منی وقتی که بارون می باره..." اما الان هیچ جوری نمی تونیم مثل اون روزا دور هم جمع شیم، هر کی یه جوری، یه جایی گرفتاره. یادآوری خاطرات قدیم باعث می شه دل آدم بگیره، دلم می خواست سیر گریه کنم، اما می ترسیدم همکارا یا دانشجوها ببینن و فکر کنن دیوونه ام. این عکس حیاط دانشکده است تو یه روز بارونی از پنجره ی آزمایشگاه من. این چند روز خیلی خسته و کوفته بودم، سه روز اول هفته که تو آزمایشگاه کلاس برگزار میشه ، هم کارم زیاده و هم تایم کاریم، تا زمانی که کلاس طول بکشه باید بمونم و چون همکارم بارداره یه مقدار کارم دوبل میشه. 6:45 صبح سوار سرویس می شم، روزای عادی 3:30 میام خونه و روزایی که کلاس باشه، ساعت خونه رفتنم بین 5 تا 6 متغیره ،تازه سرویس برگشت هم ندارم!! انگشتای پام حسابی درد می کنن، حتی کفش اسپورت هم جوابگو نبود و همچنان انگشتای پام به خاطر زیاد سرپا بودن اذیت می شن، احتمالا ادا و اصول رو کنار بذارم و یه جفت دمپایی خوشگل بگیرم که موقع کار تو آزمایشگاه بپوشم. با همه ی این تفاسیر امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم و هوای بارونی رو دیدم بوت هام رو از تو کمد در آوردم و پوشیدم. مامان گفت: اینا رو نپوش، پاهات داغون می شه!! اما دلم خواسته بود امروز با حال و هوای بارونی برم سرکار... و رفتم. خوشبختانه امروز کارم خیلی کم بود و بیشتر نشسته بودم و پاهام اذیت نشد. اما اگه از درس خوندن من جویا باشید، به علت مشغله ی کاری زیاد این هفته، زیاد پیش نرفتم، اما یکی از درس ها رو به فصل 9 رسوندم، البته و متاسفانه بدون تست زدن!! سعی می کنم این هفته جبران کنم. پی نوشت: دونستن بعضی واقعیت ها چندان خوشایند نیست و تلخه اما گاهی همین تلخی لازمه و کمک زیادی به آدم می کنه... بازم دیر،خیلی دیر، اما شروع به درس خوندن برای آزمون ارشد کردم. دوستم سحر، پیدا شد، یه مقدار این مدت گرفتار بوده و واسه همین پیداش نبوده، حالا هم با هم شروع به درس خوندن کردیم. من فقط 5شنبه ها برای رفتن به کتابخونه فرصت دارم اما از همین فرصت کم هم باید استفاده کنم. ساعت کاریم خیلی زیاده، مخصوصا سه روز اول هفته و وقتی می رسم خونه نای درس خوندن ندارم. سخته اما آدم قدر شرایط سخت رو بیشتر می دونه!! متاسفانه هنوز برنامه ی شفافی برای آینده ام نریختم اما یکی از مهمترین بخش هاش ادامه تحصیله!! این عکس میز پارساله منه که تو کتابخونه واسه خودم تسخیر کرده بودم، یادش بخیر... من، آنا، پریسا،اعظم و سمیرا. روزای خوب و خوشی بود اما حیف که فقط اعظم نتیجه گرفت و ما 4 تا نتونستیم موفق شیم. پارسال هممون خیلی با انگیزه بودیم و خیلی وقت گذاشتیم. من و آنا حتی فرصت به خودمون رسیدن هم نداشتیم و از صبح که چشمامون رو باز می کردیم، هر چی دم دستمون می اومد می پوشیدیم و تا شب می نشستیم تو کتابخونه پشت میزامون. سمیرا 2 ماه از محل کارش مرخصی گرفته بود ، پریسا هم چون 2 هفته بعد از کنکور عروسیش بود همزمان هم خرید می کرد و هم درس می خوند، فقط اعظم بود که با آرامش و بدون استرس درس می خوند و فقط اون بود که نتیجه گرفت. خیلی به خانواده هامون فشار آوردیم، مخصوصا من. بابای عزیزم هر روز صبح من رو می رسوند کتابخونه، مامانم علی رغم این که شاغله اما هر روز ناهار من رو آماده می کرد و بابا برام می آورد کتابخونه، شب هم می اومد دنبالم... خیلی بهشون زحمت دادم و وقتی قبول نشدم خیلی شرمندشون شدم. الان هم اسم کتابخونه و کنکور و درس خوندن که میاد ازشون خجالت می کشم. البته پدر و مادرا همیشه بچه هاشون رو شرمنده می کنن، ولی ما بچه ها خیلی فراموش کاریم و زود محبتاشون از یادمون می ره... اینا رو اینجا نوشتم که یادم بمونه و همه ی تلاشم رو بکنم که زحماتشون رو جبران کنم و خوشحالشون کنم. 3 ماه بیشتر باقی نمونده، فقط 5 شنبه و جمعه رو فرصت دارم، اما من مصمم هستم... شما هم برام دعا کنید... راستی هیچکدومتون تجربه ی آزمون ارشد ندارید که بتونید در اختیارم بذارین؟؟ هم اکنون نیازمند تجربیات سبزتون هستم... با تشکر، دخترک کنکوری. آن شرلی هم نشدیم که یکی ازمون بپرسه: آنه، تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت...؟؟!! یه مدت مطالب قبلی وبلاگم رو ثبت موقت کرده بودم و تصمیم به تغییر وبلاگم داشتم به این خیال که: وای، وای اسرارم لو رفت و اینا!! غافل از اینکه تو ۷ تا آسمون یه ستاره هم ندارم!! انقد تو این مدتی که نبودم آمار بازدید وبلاگم پایین بود که نگو!!! واسه همین تصمیم گرفتم دوباره برگردم... ۲ هفته ی پر از اتفاق رو گذروندم، انقد عصبی شدم که چندتا جوش خوشکل هم زدم. فکر کنم وارد یه سنی شدم که کم کم باید به طور جدی به ازدواج فکر کنم!!! این رو از برخوردای اطرافیانم متوجه شدم. از وقتی شاغل شدم یکی از نگرانی هام وجود همکارهای مجرده، همش تلاش می کنم چه تو محیط کار و چه تو جمع اقوام طوری رفتار کنم که کسی بهم علاقه مند نشه،آخه بعدش شرمندشون می شم ،چون زیاد تو این فازا نیستم و بعد هم تو برخورد باهاشون معذب می شم!! ولی انگار تلاشم بی نتیجه است!! تو ۲ هفته ی گذشته درخواست ۳ نفر رو به دلایل خیلی الکی رد کردم، کلی هم از عذاب وجدان گریه کردم و جوش زدم!! احساس می کنم دل شکوندم... کسی که علاقه مند و عاشق می شه و کسی رو دوست داره، احتمالا توقع داره طرف مقابلش هم همین حسو بهش داشته باشه و من ناراحتم که نمی تونم این حس رو بهشون داشته باشم و جواب علاقه شون رو با علاقه بدم. همین باعث می شه عذاب وجدان بگیرم... راستی شما نمی دونین چرا برخورد سرد و کم محلی باعث تششششدید علاقه ی طرف مقابل می شه؟؟ این خیلی برام عجیبه!! و برعکس، ابراز علاقه باعث می شه طرف مقابل سرد بشه!!! این آدم بزرگا هم عجب موجودات عجیبین!!! اما تصمیم گرفتم طرز فکر و نگاهم رو تغییر بدم و از این به بعد جدی تر به ازدواج و انتخاب یه همراه خوب فکر کنم. (همراه اول بهتره یا ایرانسل؟؟) یا کسی رو که با تمام معیارهام جور باشه پیدا می کنم و یا عاشق می شم و خر و کور و کر میشم!! **************************************** یه مسئله ای پیش اومده که خیلی فکرمو مشغول کرده: چند ماهه نمی تونم با سحر(یکی از بهترین و قدیمی ترین دوستام) تماس بگیرم یا ببینمش. گوشیش رو جواب نمی ده، وقتی زنگ می زنم خونشون هم تلفن رو جواب نمی دن، فقط ۲ دفعه مامانش جواب داد و گفت که خونه نیست. چند روز پیش هم اس ام اس تبریک تولدش رو با یه اس ام اس جواب داد. بعد از اون هم هرچی تماس گرفتم که یه قرار بذارم و هدیه تولدش رو بهش بدم، بازهم نه تلفن خونه رو جواب دادن و نه موبایلش رو!! ما قبلا هر چند روز یه بار یا تماس داشتیم و یا همدیگه رو می دیدیم. دیروز صبح که واسه یه کار اداری رفتم بیرون دیدم در پارکینگ آپارتمانشون بازه، ماشین سحر هم تو پارکینگ بود، فهمیدم خونه است، رفتم در خونشون، کفش هاش هم در خونه بود، مامانش خوابالو در رو باز کرد و گفت سحر خوابه، منم هدیه تولدش رو به ممانش دادم و گفتم از قول من بهش سلام برسونین! تا الان هم هرچی منتظر یه تماس یا اس ام اس موندم خبری نشده!! خیلی فکرم مشغوله، یعنی چی شده؟؟ چرا سحر خودشو آفتابی نمی کنه؟؟!! دیروز بعد از کلی گشتن بالاخره یه کفش چشممو گرفت، گاهی خودم هم از مشکل پسندی خودم خسته و کلافه می شم...خیلی سخت خرید می کنم!! اولین باره که کفش بند دار می خرم، وقتی بچه بودم برای اینکه با بند کفش هام مشکل پیدا نکنم هیچوقت برام کفش بند دار نمی گرفتن، کفش ورزشی هام هم همیشه چسبی بودن واسه همین بستن بند کفش رو یاد نگرفتم!! از دیشب درگیر بند کفش هامم، موقع راه رفتن هم همش تگاهم به بند کفشامه که نکنه یهو باز بشه، تازه 2 قدم یه بار هم وای میستادم سفتشون می کردم!! بند کفشام خیلی بلنده، مجبور شدم 2تا پاپیون ببندمشون که تو پام گیر نکنن!! خلاصه بد جوری درگیریم. دختر به این بزرگی دیده بودین بلد نباشه بند کفشاشو ببنده؟؟ چند روز خیلی خیلی شلوغ و پرکار رو گذروندم و تازه فرصت استراحت و نوشتن پیدا کردم. همه چیز از روشن کردن کامپیوتر شروع شد، می خواستم دوشاخه ی کامپیوتر رو به پریز که پشت تخت بود بزنم، یکم سفت بود و سخت جا می افتاد، یه فشار کوچولو دادم و ... تَق!!! این صدای گردنم بود که بدجوری رگ به رگ شد!! گردنم یه طرفی خشک شده بود، کمی مایل به راست و کمی مایل به بالا. همینجوری مونده بود!! خود درمانی رو شروع کردم، ماساژ و حوله ی گرم و پیروکسیکام نتیجه نداد، عصر همونجوری با گردن یه وری رفتم دکتر، 2تا آمپول روغنی واسه شل کردن ماهیچه ها برام نوشت، قبلا تعریف آمپول روغنی رو شنیده بودم و می دونستم خیلی درد داره، دارو ها رو نگرفتم برگشتم خونه و به خوددرمانی ادامه دادم، اینبار ماساژ زیر دوش آب گرم!! تو حدود 3 ساعت 5 دفعه رفتم زیر دوش و اومدم بیرون. اینبار خوددرمانی نتیجه داد و گردنم نرم و روون شد و همه طرفی می چرخید، اما نتیجه ی 5 بار دوش گرفتن تو 3 ساعت اونم بدون خشک کردن موها، تب و سرما خوردگی شدید بود!! بازم از ترس آمپول خودم رو بستم به آب نمک و جوشونده و بازهم خوددرمانی... حالا تو این حال نزار من، خاله کوچیکه تصمیم به اسباب کشی گرفته بود و ما به صورت خانوادگی وارد عمل شدیم! یه دست لباس قدیمی پیدا کردم و با تیپ کارگری، جارو و تی و مواد شوینده به دست راهی خونه ی خاله شدیم، هم نظافت می کردم و هم وظیفه ی تدارکات و آشپزی رو به عهده داشتم. حین کار 3 تا از ناخونام شکست و مجبور شدم بقیه رو هم کوتاه کنم!! بعد از ناهار رفتم سمت کیفم و یه نگاه به گوشیم انداختم و یهو در کمال تعجب با یه عالمه تماس بی پاسخ مواجه شدم، شماره رو که دیدم از شدت خجالت جیغ زدم!!! من از یه هفته قبل واسه اون روز خونه ی دوستم دعوت بودم و انقدر درگیر بودم که همه چی یادم رفته بود. با شرمندگی بهش زنگ زدم و ازش خواستم از مامانش بابت اون همه تدارک که دیده بود معذرت خواهی کنه و دوستم هم گفت در جبرانش باید این جمعه برم خونشون!!! خیییلی خجالت کشیدم... دیروز فاینال ترم تابستونه ی کلاس زبانم بود، فقط 2 روز واسه درس خوندن فرصت باقی مونده بود، یه ریز مشغول خوندن بودم و یاد ایام امتحانات دوران دانشجوییم افتادم! شب بیدار موندن ها، استرس ها، شام نداشتن شب امتحان، خلاصه نویسی کردن و تقلب نوشتن و ... یادش بخیر!! بعد از فاینال از شدت استرس معده درد گرفته بودم، انصافا امتحان های کانون زبان خیلی استرس ایجاد می کنه، نتایج رو آخر شب تو سایت زدن و خوشبختانه پاس شدم اما ترم پاییز رو مرخصی گرفتم تا شروع کنم به درس خوندن برای ارشد!!! راستی ما همچنان به تپل بودنمان ادامه می دهیم!! از جلوی آینه قدی راهرو که رد می شم و خودمو می بینم خجالت می کشم!! چاق نیستم اما فکر کنم 3-4 کیلو اضافه وزن داشته باشم. آخه از رو که نمی رم! نمی تونم بستنی ببینم و نخورم، هر دفعه تصمیم می گیرم شیرینی تر نخورم اما جعبه ی شیرینی تر رو که می بینم از هر ردیف و هر مدل یه دونه بر می دارم! سیب زمینی سرخ شده هم که حسابش از همه جداست و واسه خودش داستانی داره!!! چند روز پیش داییم یه کپسول گرفته بود و می گفت کاملا گیاهیه، زیره است و واسه لاغری و چربی سوزی خوبه، اما من می ترسم مصرف کنم، حوصله ی عوارض و مریضی و مردن ندارم، دلمم می خواد بی دردسر چند کیلوی ناقابل کم کنم. نظر شما چیه؟ مصرف کنم؟ چیزی درباره ی این کپسولای گیاهی شنیدین؟ فکر کنم اسمش این بود: super power 007 حالا همچین نظر خواهی می کنم انگار وبلاگم 1000 تا خواننده و هر پستم 1000 تا نظر داره!! اما من برای همین چند تا خواننده ی ثابت وبلاگم احترام زیادی قائلم و نظراتشون برام مهمه!! منم دلم یه عالمه نظر می خواد، چیکار کنم؟؟ هان؟؟ دیشب بعد از 3 روز برگشتیم خونه. از صبح روز عید فطر رفته بودیم شهرستان خونه ی مادر بزرگ، همیشه با خاله ها و دایی ها اونجا دور هم جمع می شیم. پنج شنبه 10 شهریور تولدم بود، مجبورم کردن به مناسبت تولدم و شاغل شدنم شیرینی بدم!! البته کاسبی زیاد خوب نبود، کادو تولد چندانی گیرم نیومد، خاله هام یه مجسمه ی فرشته، یه روان نویس و یه ساعت شنی شکل قلب بهم دادن. مامانم هم پول 50 تا بستنی رو که واسه فامیل گرفته بودم به جای من داد و گفت این به جای کادو تولدت !!! البته بستنی مجلسی میهن گرفته بودم و قیمتش با کیک و شیرینی تولد برابر بود!! خلاصه تولد امسالم تو 50 تا بستنی، چند تا تولدت مبارک خوندن فامیل و اس ام اس های چند تا از دوستام خلاصه شد!! چون تولدم تو تابستونه، همیشه از طرف دوستام مظلوم واقع می شدم، امسال هم که دیگه شاهکار بود... در کل خونه ی مادربزرگ شیرینی بارون بود، شیرینی قبولی ارشد داییم و دختر خاله ام (من قبول نشدم) ، شیرینی تولد خاله ام، بستنی تولد من و شیرینی تولد پسرخاله ام. دلم می خواست تو این پست به مناسبت تولدم یه شعر بنویسم، قبلا تو وبلاگ قبلیم اینکارو می کردم، اما هیچی به ذهنم نمی رسه!!! فقط اینکه: و امروز آغازی دوباره است برای بودنی تازه، پس سبز باش و بهاری بمان... پ ن: با 7 روز تاخیر، تولدت مبارک. * تعطبلات تابستونی دانشکده است و یه مدته که خونه ام، حسابی حوصله ام سر رفته، منی که همیشه سحرخیز بودم تا لنگ ظهر می خوابم. تعطیلاتم با ماه رمضون مصادف شده، روزه توان آدم رو می گیره، واسه همین بجز روزایی که می رم کلاس زبان تقریبا بقیه ی وقتم تو خونه می گذره، اما متاسفانه هنوز درس خوندن برای کنکور رو شروع نکردم. گاهی یه خرید کوچولو می رم، مطالعه می کنم و شبا هم تو آماده کردن افطار به مامان کمک می کنم، بعضی روزا هم از تو دفتر تلفن موبایلم یه دوست قدیمی رو پیدا می کنم و یه حالی ازش می پرسم. این سحرناز خانوم ما هم که رفته مسافرت، خیلی وقته ندیدمش، دلم خیلی براش تنگ شده، کاش زودتر برگرده!! * یه تغییرات کوچولو تو روابطم با دوستام دادم. می دونم که هیچ کس کامل نیست و هرکسی رو وقتی بررسی کنی یه ایرادایی داره، مثل خودم!! اما باید دید چه چیزایی اولویت داره، بعد از چند سال تازگی به این نتیجه رسیدم که مهمه دوستای نزدیک آدم کیا هستن و اینکه آدم با کیا رفت و آمد می کنه خیلی تو طرز فکر و نوع زندگیش تاثیر می ذاره. کسی رو از بین دوستام حذف نکردم، دوست جدیدی رو هم اضافه نکردم، فقط یکم مهره ها رو جابه جا کردم، حس می کنم اینجوری بهتره! خیلی وقت بود متوجه شده بودم که این تغییرات لازمه! * بالاخره بعد از تقریبا 2 سال قبض 93/800 تومنی موبایلم رو پرداخت کردم و خطم وصل شد!!اونم با حقوق نازنین خودم!!! اما روشنش نمی کنم و از همین خط ایرانسلم استفاده می کنم، هم کنترل هزینه هاش راحت تره و آخر ماه آدم رو غافلگیر نمی کنه، هم اینکه چند ساله به همه ی دوستام و آشنا ها این شمار ه رو دادم و تو همه ی فرم هایی که جاهای مختلف پر کردم این شماره رو نوشتم. اگه خطم رو عوض کردم و یهو تو قرعه کشی بانک یه جایزه ی حسابی برنده شدم چه جوری خبرم کنن؟؟ هان؟؟ * نمی دونم چرا؟ واقعا نمی دونم چرا هر ماه بابا علت دل درد های منو فراموش می کنه، جالب اینجاست که هر دفعه کلی هم غر می زنه که: بس که هله هوله می خوری، مگه نمی گم آب یخ نخور؟ مگه نمی گم شیر سرد نخور و ولرمش کن؟! لباس گرم نمی پوشی همینه دیگه!! پاشو بریم دکتر، پاشو!!! هرچی هم که نگاهش می کنم متوجه نمیشه چمه، حتما باید مامان بهش یادآوری کنه تا متوجه بشه و بی خیال ما شه!!! آخه چرا؟؟!! دلم می خواست یکم تغییر بکنم، خیلی وقت بود دستی به موهام نکشیده بودم، رفتم آرایشگاه تا یکم موهام رو مرتب کنه، طبق معمول کلی توضیح دادم که نمی خوام موهام کوتاه شه و فقط می خوام مرتب و تازه شه و طبق معمول آرایشگر هم گند زد به موهام!! خیلی عصبانیم، خیلی... آخه موهام تا پایین کمرم بودن، خیلی هم دوسشون داشتم، فقط می خواستم مرتب بشن و مدل بگیرن، موهای من مشکی و یه مقدار حالت داره، خودم حالتشون رو دوست دارم من فکر می کنم بی شعور ترین قشر عالم آرایشگران، اصلا توجه نمی کنن چی بهشون می گی، فقط کار خودشون رو می کنن، همیشه از موها و ابروهام ناراضیم، تصمیم گرفتم آرایشگاهم رو عوض کنم، دیگه پام رو تو این آرایشگاه نمی ذارم... موهام رو تا رو شونه هام کوتاه کرد و کلی هم از خودش تعریف کرد و گفت: واااای!! چه ناز شدی!! من که نازی نمی بینم!! البته این عصبانیت و نارضایتی بعد از هر دفعه آرایشگاه رفتن من تکرار می شه و یه امر کاملا طبیعیه!! فکر کنم الانم به جای عصبانیت باید از موهای جدید و چهره ی جدیدم استفاده کنم و خونه ی چند تا از دوستام مهمونی برم ***************************** اولین حقوق زندگیم رو گرفتم به مناسبت گرفتن اولین حقوقم مامان اینا رو شام بردم بیرون، یه ادکلن هم واسه خودم گرفتم، همین!! همش می ترسم تموم شه!! تا همین الانم هرچی حساب و کتاب می کنم می بینم هیچ چیز خاصی نخریدم اما کلی از حقوق نازنینم خرج شده!! آخه توانایی من تو پول خرج کردن خیلی بالاست، می تونم تمام حقوقم رو تو یه روز خرج کنم، اما دارم خودم رو کنترل می کنم، باید یه مقداری هم پس انداز کنم، آخه زندگی خرج داره!!! یه خط همراه اول دارم کع بیش از 2 ساله قطع شده (الان از ایرانسل استفاده می کنم)، با توجه به اضافه شدن آبونمام ماهیانه، بدهیش حدودا به بالای 000/90 تومن رسیده، همچین که گفتم حقوق گرفتم مامان و بابام گفتن تو اولین فرصت برو بدهیت رو پرداخت کن و خطت رو وصل کن!! تازه دیگه هم بهم پول تو جیبی نمی دن!!
برچسبها: معلم, دبستان, بیماری



برچسبها: معلم, مهمان
برچسبها: سفر, عیدی, عنوان


برچسبها: گوشی, آهنگ, هفت سین, مشهد



برچسبها: دست, 206, ctrl, z





![]()



![]()
، اما بعضی وقتا هوس موی صاف می کنم، بعضی وقتا دوست دارم موهام کوتاه باشه و بعضی وقتا دوست دارم بلند باشه، بعضی وقتا هوس موی صاف می کنم و بعضی وقتا هوس موی فر!! کاش موهای آدم مثل تلوزیون کنترل داشت...![]()
![]()
![]()
![]()
اما این دفعه به طور جدی قصد دارم آرایشگاهم رو عوض کنم.![]()
، حس جالبی بود!! اصلا فکرشم نمی کردم پول خرج کردن یهو اینقدر برام سخت بشه!! باور کنید پول تو جیبی که بابا میده خرج کردنش خیلی آسون تره!![]()
![]()
![]()
اینجوری پیش بره می ترسم هزینه ی شیرخشک های بچگیم رو هم تقسیط کنن و بگن پرداخت کن!!!
| Design By : Pars Skin |
