بازآموزی...

 

 

اولین بار تو یه کنفرانس علمی با واژه ی بازآموزی مواجه شدم، اگر بخوام خیلی ساده توضیح بدم، بازآموزی دوره های آموزشی، همایش ها، کنفرانس ها، کنگره ها و... هست که برای مثال، برای پزشکان برگزار میشه و در حین اون تحقیقات و اطلاعات به روز ارائه میشه تا پزشکان علمشون و اطلاعاتشون رو بروز کنن، برای تمدید پروانه ی طبابت به امتیاز گذراندن بازآموزی ها احتیاج دارن.

من پزشکان رو مثال زدم اما بطور قطع برای مشاغل دیگه هم وجود داره.

 

داشتم به این فکر می کردم که ما برای همه چیز به بازآموزی احتیاج داریم، برای لحظه به لحظه ی زندگی...

نمیشه گفت یه جا یه چیزی رو یاد گرفتم و با همون فرمون می تونم پیش برم...

به بازآموزی نیاز داریم برای دوست بودن، همسر بودن، فرزند بودن، پدر و مادر بودن، اصلا برای خود بودن و زندگی کردن...

تو کارمون، تو گفتار و کلاممون، تو طرز فکرمون...

تکیه بر اطلاعات گذشته کافی نیست، چه بسا اون اطلاعات با زندگی امروز ما همخونی نداشته باشه و اصلا چه تضمینی هست که صحیح بوده باشه؟؟!!

کاش کسی از ما برای زندگی کردن هم امتیاز بازآموزی طلب می کرد... 

 

باید مطالعه کنیم، پرسش کنیم، تحلیل کنیم، اشتباهات رو تصحیح کنیم و با مسائل به روز مواجه بشیم...

زندگی مون رو مثل یک کلاس درس ببینیم و از پرسیدن و یادگرفتن ابا نداشته باشیم، در برابرش مقاومت نکنیم، به دانسته هامون اکتفا نکنیم...  قطعا منی که بعد از بازآموزی خواهیم دید، منِ بهتریست...

 

 

 

تو عکس منی، من آینه ی تو...

 

 

 

پردیس دانشجوی خوبی بود. بسیار مودب و متین، رفتار و کلامی درخور و شایسته. قطعا اولین چیزی که در برخورد با اون توجهت رو جلب می کرد ادب اجتماعیش بود. 

پردیس دانشجوی دکتری بود و تخصص قبول شد. چند روز پیش پدر و مادرش اومده بودن تا کارهای فارغ التحصیلیش رو انجام بدن، امروز هم پدرش رو دیدم و باهاش چند دقیقه ای هم کلام شدم تا راهنماییش کنم، به حق که پدر و مادر پردیس بودن و پردیس آینه ای از ادب پدر و مادرش بود...

خیلی فکرم درگیر شد، چه کنم؟ چطور باشم؟ چه کنیم؟ چه طور باشیم؟ تا تصویر و آینه ای در خور و مناسب از وجود و درونمون شکل بگیره و وارد جامعه بشه؟

چه مسیر حساسی... نمی گم دشوار، نمی گم سخت تا اون رو دور از ذهن نبینم... می گم حساس!!!

 

 

البته مناسبات انسانی برنامه ی کامپیوتر نیست که عینا دستور بگیره و اجرا بشه، موارد نقض فراوانه.

چه بسیارند پدر و مادر هایی که آداب دانند ولی متاسفانه تصویر درونیشان در فرزندانشان منعکس نشده...

و همینطور در نقطه ی مقابل، بچه هایی که باید شاکر باشیم که تصویر والدینشان نیستند...

 

به اون تصویری که از خودمون بجا می ذاریم حساس باشیم، دقت کنیم، وقت بذاریم، زحمت بکشیم و از خدای مهربون بخوایم نسل ما رو از پاکان قرار بده....

 

 

محبت کنیم تا محبت را منعکس کنیم

صادق باشیم تا صداقت را منعکس کنیم

خوب باشیم تا خوبی را منعکس کنیم

دلسوز باشیم تا دلسوزی را منعکس کنیم

خوش زبان باشیم تا خوش زبانی را منعکس کنیم

آگاه باشیم تا آگاهی را منعکس کنیم

و.....

 

دوست دارید انعکاس شما چه باشد؟

 

 

 

 

 

 

یک روز... یک گفتگو...

 

 

 

5 سال از فارغ التحصیل شدنم در رشته ی کارشناسی مهندسی شیمی می گذره، دانشجو به محض فارغ التحصیل شدن بی بروبرگرد باید به فکر مقطع بالاتر باشه. کارشناسی ارشد، دکتری، فوق دکتری، فوق فوق دکتری، فوق فوق فوق دکتری ..... الی آخر

هدف خیلی از این افراد تدریس در دانشگاه هست، درسته الان به لطف دانشگاه آزاد و پیام نور و غیر انتفاعی و علمی کاربردی و .... ( اسم بقیه رو نمی دونم) دانشگاه و دانشجو و کرسی استادی زیاد داریم، ولی مگر قراره همه استاد دانشگاه باشن؟!

حضرت پیامبر(ص) فرمودند: علم را جستجو کن هر چند در چین باشد، و فکر می کنم عبارت ز گهواره تا گور دانش بجوی هم منتسب به ایشون باشه.

اما قدر مسلم منظور ایشون دانش و علم و آگاهی بوده و نه مدرک!!

همه ی این افراد مدرک دار، بعد از فارغ التحصیلی دنبال یک جایگاه در شأن مدرکشون در جامعه هستن و نبود این جایگاه روح و روانشون رو آزار میده...

کاش بجای تب اخذ مدرک، تب دیگه ای در جامعه وجود داشت... 

 

یک سال بعد از فارغ التحصیلی بطور جدی پیگیر ادامه تحصیل بودم و یک تجربه ی ناموفق داشتم، البته، زمانی که برای کنکور خودم رو آماده می کردم به خودی خود تجربه ی خوبی بود و با دوستان خوبی آشنا شدم.

سال بعد از اون شاغل شده بودم و همچنان تمایل به ادامه تحصیل داشتم اما این بار فرصت کافی در اختیار نداشتم.

و این سال های اخیر هم این کمبود زمان و سردرگمی در مورد الزام ادامه تحصیل رو در کنار هم حس می کردم و استرس و عذاب وجدان و فکر اینکه وقت و عمرم داره هدر میره!!!! هم بهش اضافه شده بود.

تقریبا تمام اطرافیانم به هر آزمون و دانشگاهی متوسل شده بودند که حتما مدرکشون رو ارتقا بدن و بعضی هاشون هم تمایل داشتن به من بفهمونن که موقعیت شغلی من، حق من نیست و حق اوناست!!!! چون مدرکشون یک مقطع از من بالاتره..

از همه دل آزاد تر شنیدن این جملات بود: تو هم یه مدرک بگیر، حالا مهم نیست چی باشه و کجا باشه، ببین چی آسون تره. نمی خواد حتما انقدر درسای سخت بخونی، ببین همه دارن، تو هم بگیر!!!

آخه با همه چی شوخی و چشم و هم چشمی، با وقت و هزینه و اعصاب خودمون هم چشم و هم چشمی؟!!

البته منکر این نیستم که حضور در فضای دانشگاهی و دانشجویی حس خوبی به آدم میده، حس رشد کردن به آدم میده اما خب هر کس باید شرایط رو خودش بسنجه...

 

-ادامه تحصیل در کار و شغل من هیییچ تاثیری نداره

-نسبت به نداشتن مدرک احساس کمبود نمی کنم چون نسبت به میزان سواد و آگاهی بعضی مدرک داران آگاهی دارم

-رشته ی من در شهر خودم مدارج بالاتر نداره و من تمایل ندارم آرامش زندگیم رو که از همه چی برام مهم تره تو رفت و آمد بهم بزنم.

 

و صد هزار البته اینکه من قصد ندارم تلاش و زحمت دیگران در این مسیر رو زیر سوال ببرم، فقط معتقدم هر تلاشی باید آگاهانه باشه، نه از روی احساس...

 

 

هنووووز ذهنم با این افکار درگیر بود و نگران چند سال آینده بودم که چند روز پیش با یه گپ کوتاه، آرامش زیادی پیدا کردم...

 

آخرای کلاس بود، خسته بودم و پشت میزم نشسته بودم و دانشجوها داشتن دیتاهاشون رو یادداشت می کردن، کلاس نسبت به یک ساعت پیش خلوت شده بود و آرام بود.

یکی از دانشجو ها سر صحبت رو اینطور باز کرد و درمورد رشته ی تحصیلیم پرسید.... صحبت ادامه پیدا کرد...

گفت معلم هستم، معلم بودن دانشجوها برام چیز عجیبی نبود. بارها شنیده بودم. 

گفت تربیت معلم درس خوندم، فوق دیپلم ریاضی داشتم. ادامه تحصیل دادم و کارشناسی گرفتم. اهواز درس می خوندم و زندگی می کردم و محل خدمتم یکی از شهرهای اطراف اهواز بود. تصمیم گرفتم کنکور پزشکی شرکت کنم. چون ریاضی خونده بودم و این بار می خواستم کنکور تجربی شرکت کنم ، دو سال سخت درس خوندم و بالاخره موفق شدم.

 

بخاطر پشتکارش بهش تبریک گفتم و این سوال رو ازش پرسیدم: چرا تو همون رشته ی خودت ادامه تحصیل ندادی؟ 

گفت: بی فایده بود. همسرم ادامه تحصیل داد و مدرک کارشناسی ارشد شیمی گرفت. الان تو همون مدرسه و کلاسی تدریس می کنه که قبل از مدرک گرفتن کار می کرد. حدود 10 میلیون تومان هزینه کرد و چند سال رفت و آمد بین شهر محل زندگی، محل کار و محل تحصیل... و الان با اعمال مدرک فقط 50 هزار تومان در ماه افزایش حقوق داره. بعضی دوستان و همکارام ادامه تحصیل دادن و دارن دکتری ریاضی می گیرن اما از کارشون پشیمونن....

 

***********************

با این گفتگو خستگی اونروز از تنم بیرون رفت. خیلی به فکر فرو رفتم.

گاهی یه پله رو میشه تا انتها بالا رفت، امکانش هست اما انتهای این پله مقصد خاصی در انتظار آدم نیست...

اونوقته که باید پله رو تغییر داد...

آدم همیشه باید تلاش کنه، همیشه باید خودش رو رشد و ارتقا بده اما در مسیر صحیح و درست.

هر اقدام و تلاشی فقط در صورتی به ثمر می شینه که با آگاهی و فکر و در مسیر صحیح باشه.

گاهی تغییر مسیر اشتباهه و گاهی لازم...

یوقتایی باید نشست و نقشه ی مسیر رو نگاه کرد، مسیر طی شده، مسیر پیش رو...

شاید جاده خاکی و پر پیچ و خم باشه اما به مقصد برسه...

شاید مسیر هموار باشه اما ما رو از مقصد صحیح دور کنه...

رفتن تجربه است، اما گاهی رفتن و برگشتن برای ما هزینه داره، هم هزینه ی مالی و هم هزینه در زمان و انرژی

 

با این حال تغییر مسیر به سمت و سوی صحیح همیشه و در هر سنی ممکنه...

 

و این چند سطر، چکیده ای از تمام افکاری بود که اون روز در ذهنم تراوش کرد... بهر حال گفتگوی خوبی بود...

 

 

 

 

 

 

بوته ... نهال ... درخت ...

 

دیروز چشم هام رو بسته بودم و یک نهال رو تصور می کردم...

 

یه نهال وقتی تازه کاشته میشه خیلی ضعیفه، با یه لگد، یه باد، یکم سرما، یکم بی آبی  خمیده میشه، آزرده میشه، از پا میوفته

بعضی وقتا دورش یه پرچین می ذارن، یه حفاظ،  مثل یه خونه...

اما کم کم بزرگ میشه، ریشه می دوونه و ریشه هاش گسترده و قوی میشه، تنه ی ضعیفش ستبر میشه، دیگه با هر باد و لگدی از پا نمیوفته... کم کم شاخ و برگ پیدا می کنه و بهشون می باله، حتی می تونه سایه و پناه باشه برای خیلیا...

در عین تنومندی اما بازهم ، بازهم نیاز به رسیدگی و توجه داره

باد و لگد که نه، اما هنوز هم اره و تبر هست، سرما و آتش هست...

 

 

کمتر از سه سال از زندگی مشترکمون می گذره و حس می کنم نهال کوچیک زندگی مشترکمون داره کم کم درخت میشه... قوی تر شدن ریشه هاش رو حس می کنم، مقاوم تر شدنش رو حس می کنم ، جوونه زدن شاخ و برگ های تازه اش رو می بینم و بهش می بالم.

و خوشحالم که بادها غلغلکی بیش نیستند...

 

 

 

تحقق یک رویا...

خوشحالم که علی رغم تصمیمی که قبلا داشتم وبلاگم رو حذف نکردم.

خوندن نوشته های گذشته ی خودم حس خوبی بهم داد...

فقط چند پست که برام ناراحت کتتده بود رو حذف کردم و همینطور تمام کامنت های گذشته. یه خونه تکونی کوچولو هرازگاهی لازمه...

 

آخرین پست به تقریبا دو سال پیش بر می گرده.

 

موقع مرور وبلاگم، یکی از پست ها برام از همه جذاب تر بود. می تونید برای خوندنش اینجا رو کلیک کنید.

خودم کاملا فراموش کرده بودم که تقربا 4 سال پیش، خرداد سال 1390، خونه ای که در آینده دوست دارم توش زندگی کنم رو توصیف کردم.

واقعا گاهی افکار آدم انقدر قدرت دارن که به واقعیت تبدیل بشن، حتی اگر فراموش شده باشن.

اول نوشته های چهار سال پیشم رو بخونین و بعد نوشته های زیر:

 

من الان تو یه آپارتمان دو خوابه، طبقه ی اول زندگی می کنم و اتاق ها کمد دیواری دارن...

دیوارها کاغذ دیواری رنگ روشن داره و اتاق خوابم صورتیه.

 یه تراس کوچیک دارم که توش چندتا گلدون هست.

پنجره ی سالن بزرگه اما به منظره یا پارک باز نمیشه...

آشپزخونه تقریبا سفید رنگه اما میز ناهار خوری بیرون از آشپزخونه و روبروش قرار گرفته...

حمام خونه وان نداره...

آپارتمانمون حیاط داره با یه باغچه ی کوچولو که متاسفانه گل نداره...

 

و از همه مهمتر اینه که خونه پر از حس آرامشه...

 

 

خودم از خوندن این پست خیلی خوشحال شدم و شاید همین پست باعث شد که نخوام اینجا رو حذف کنم و باز دلم بخواد که بیام و از روزمره ها و آرزوهام بنویسم....

 

 

تعطیلات...

 

 

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم و با چهار روز تعطیلات تو خونه تشریف دارم. مقدار زیادی کار عقب افتاده دارم، داخل کمدها باید مرتب شه، جارو، طی کشیدن سرامیکا، گردگیری... در کل این چند روز کُزت هستم بنده.

آشفتگی خونه باعث آشفتگی اعصابم می شه، به این نتیجه رسیدم که کمد دیواری های خونه خوب طراحی نشدن و باید قفسه بندی بشن، قراره بعد از امتحانات همسر، برای قفسه بندی کمدها اقدام کنیم.

 این همسر ما یه لیسانس گرفته اما نمی دونم چرا اندازه ی یه پروفسور کتاب داره، الانم که دانشجو شده اوضاع بدتره!!! البته خودم هم دست کم ندارم!! می دونید؟ دانشجوهای ما بیشتر از اینکه سواد داشته باشن کتاب و جزوه دارن. در صورتیکه بجز بعضی کتاب ها که رفرنس یه رشته محسوب میشه، بقیه ی کتاب ها رو با امانت گرفتن از کتابخونه یا ترم بالایی ها میشه خوند و نیازی به خرید نیست، اما هنوز این فرهنگ کاملا جا نیوفتاده.

تو شهری که من دانشجو بودم(؟) کم کم تو این زمینه داشت فرهنگ سازی می شد، یه محلی بود که کتاب های دست دوم رو خرید و فروش می کرد، هر چی کتابت تر و تمیز تر بود با قیمت بهتری ازت می خرید.

کتاب های درس های عمومی یا حل المسایل ها رو اول ترم از اونجا می خریدیم (دست دوم) و بعد از امتحان دوباره به خودشون می فروختیم، البته با قیمت یکم پایین تر ازمون می خرید. مثلا اگر اول ترم کتاب رو  2000 تومن می خریدیم ، آخر ترم 1800 ازمون می خرید. البته به شرط تمیز بودن و پاره پوره نبودن.

بعد از فارغ التحصیلی من چندتا از کتاب های دروس اصلی رو هم اونجا فروختم، خیلی ایده ی جالبی بود، فقط هم در زمینه ی کتب درسی و دانشگاهی فعالیت می کرد. 

********************

چند روز پیش تو صفحه ی اول بلاگفا یه تیزر تبلیغاتی از فیلم " سر به مهر "  دیدم، برام جالب بود، دوست داشتم فیلم رو ببینم. اول خواستم دانلود کنم، دیدم نمیشه، نگو فیلم تازه اکران شده. به همسری گفتم و قرار شد تو اولین فرصت بریم سینما و فیلم رو ببینیم. هر دومون چند سال بود سینما نرفته بودیم. دیروز بالاخره فرصت پیش اومد و غروب رفتیم سینما. همسر می خواست پفک بگیره، میگه سینما که خشک و خالی نمیشه، اما من گفتم رژیم من چی میشه؟؟ خلاصه به جای پفک کیک ساده گرفت که هم یکم رژیمی باشه و هم فیلم دیدن خشک و خالی نباشه.

سالن سینما تقریبا خالی بود، اولین بار بود این همه سینما رو خلوت می دیدم، فکر کنم چون وسط هفته و ایام امتحانات بود اینطور بود. در کل 20 نفر هم تو سالن نبودیم.

فیلم بدی نبود، بیشتر اینکه شخصیت اول فیلم وبلاگ نویس بود برام جلب توجه کرد و اینکه تصمیمی گرفت و تلاش کرد که روی تصمیمش بمونه!!! 

این دومین بار بود که فیلمی می دیدم که شخصیت اولش وبلاگ نویسه. اولین بار " جولی و جولیا " رو دیدم، توصیه می کنم ببینینش، دوبله شده اش تو بازار هست. اونم فیلم جالبیه، البته به سلیقتون بستگی داره، به خاله ام دادم اما اونا خوششون نیومد. مثل همسر که از فیلم سر به مهر خوشش نیومد. شاید اونا نتونستن مثل من همزاد پنداری کنن!!!!

 

به هر حال بعد از مدت ها رزمرگی فرصتی شد که یه تفریح مختصر داشته باشیم و واقعا تو روحیه ام تاثیر داشت.

 

یک تجربه ی کاری...

 

 

امروز یه تجربه ی بزرگ کسب کردم که می خوام با همه به اشتراک بذارم...

اگه یادتون باشه و اگه پست قبلم رو خونده باشید ، حین کار با یکی از دستگاه های آزمایشگاه، دستگاه خاموش شد و من به شدت نگران بودم.

و اما شرح ماجرا...

من و آقای دکتر x مشغول کار با دستگاه بودیم. متاسفانه آقای دکتر x کار زیادی از دستگاه می خواستن و دستگاه رو زیاد روشن گذاشتیم، یهو با یه صدای غیر معمول، دستگاه خاموش شد.

اول فکر کردم شاید داغ کرده، خاموشش کردم و چند ساعت بعد امتحان کردم... روشن نشد... پس داغ نکرده بود.

من خیلی مضطرب و ناراحت بودم چون این دستگاه یکی از دستگاه های اصلی آزمایشگاه ماست و من هم نسبتا تازه کارم و متهم به سهل انگاری می شدم. 

آقای دکتر x ازم خواست به کسی نگم که ما با دستگاه کار کردیم، گفت: بذار خودشون روشن می کنن و می بینن که سوخته، دستگاست دیگه!! خرابی داره!! استهلاک داره، اینجوری تو هم مقصر نمی شی!!! اینو گفت و وسایلش رو جمع کرد و برای من هم آژانس گرفت و رفت...

2 روز فکرم درگیر بود و نگران بودم، همسر و بابا و مامان مرتب دلدلریم می دادن و می گفتن برو و بگو چه اتفاقی افتاده، تو مقصر نیستی، عمداً که بهش آسیب نزدی...

امروز داشتم به حرفاشون فکر می کردم و هنوز مردد بودم که چیزی بگم چون اعصاب و حوصله ی سرزنش شنیدن رو نداشتم. یهو گوشیم زنگ خورد، همکار دکتر x بود، سراغ دستگاه رو گرفت، می دونست مشکل پیدا کرده!! اونم ازم خواست به کسی چیزی نگم و مسئولیت کار باهاش رو به عهده نگیرم... دکتر x که به من گفته بود به کسی چیزی نگم، خودش به حداقل یه نفر گفته بود!!! 

تماس که تموم شد سریع سمت آزمایشگاه رفتم!! حرفی که از دو نفر گذشت کم کم و دهن به دهن پخش می شه و مسلما به گوش مدیر قسمت من هم می رسید. ترجیح می دادم خودم بگم چی شده تا اینکه سکوت کنم و از دیگران بشنون. اونوقت من یه آدم دروغگو و غیر قابل اعتماد جلوه می کردم.

سریع به همکارم گفتم، اونم دستگاه رو باز کرد و دیدیم فیوزش سوخته!!!

 

یه فیوز که از یه بند انگشت هم کوچیکتر بود و حداکثر 200 تا 300 تک تومنی قیمت داره. عوضش کرد و دستگاه روشن شد. داشتم رو ابرا پرواز می کردم، از خوشحالی می خواستم برقصم!!! سریع بیرون اومدم و با همسر و بابا تماس گرفتم و بهشون گفتم.

بابا چند دقیقه ای باهام حرف زد و گفت: همیشه کار درست رو انجام بده، اگه کسی ازت خواست چیزی رو مخفی کنی یا به کسی نگی هیچوقت اعتماد نکن، همیشه به درستی و نادرستی کارت فکر کن.

خیلی خوشحالم، خیلی احساس سبکی می کنم. بعد از سه روز استرس و نگرانی و بی خوابی احساس آرامش می کنم...

این تجربه ی کاری رو دوست داشتم با همه درمیون بذارم تا مثل من این روزای پر از استرس رو نداشته باشن و همون اول تصمیم درست رو بگیرن.

روز های پر مشغله...

 

اوضاع کاهش وزن و رژیم خداروشکر خوبه،

از اون 10 روز خیلی راضی ام و آزمون اراده ی خوبی برای من بود و خوشحالم که موفق بیرون اومدم.

وزنم هم امروز صبح 64.3 کیلوگرم بود. یعنی تو 25 روز ، دقیقا چهارکیلو وزن کم کردم. خدارو شکر خودم راضی ام و امیدوارم مداوم باشه. از این به بعد هر پنج شنبه وزن می کنم و امیدوارم هر هفته 1 کیلو کاهش وزن داشته باشم. تا آخر این ماه هم فقط سعیم حفظ وزن هست و برای ترگل ورگل شدن صورتم میوه و مغزجات می خورم. و از اول ماه رژیمی آینده (یعنی 25 ام چون از 25 آبان شروع کردم) دوباره برای کاهش تلاش می کنم.

غذاهام رو هنوز رژیمی درست می کنم و یه جورایی دوست دارم یه وبلاگ غذاهای رژیمی داشته باشم، شاید عملیش کنم.

و اما دلیل اینکه سرم خیلی شلوغه اینه که از شنبه هفته ی پژوهش شروع میشه و منم گفته بودم که تو دانشگاه کار می کنم، این چند وقت به شدت درگیر تهیه ی ملزومات نمایشگاه هستم. باید محصولاتمون رو برای ارائه تو نمایشگاه تهیه و آماده کنیم. خلاصه منم و یه عالمه کار عقب مونده چه تو محل کار و چه تو خونه.

 دیروز یه مشکل جدی برام پیش اومد که هرچی دعا کردم حل نشد!!!!!! یکی از دستگاه های آزمایشگاه که حکم قلب آزمایشگاه ما رو داره حین کار خاموش شد و دیگه روشن نشد... بدیش اینه که زیر دست من این اتفاق افتاد، اصلا تحمل پاسخگو بودن رو ندارم. امیدوار بودم داغ کرده باشه، اما امروز رفتم و با استرس دوباره روشنش کردم... نه ... هیچ خبری نبود...

قیمت دستگاه بالای 100 میلیونه!! چند سال پیش 100 میلیون خریداری شده ، قیمت الانش هم با این اوضاع گرونی قابل پیش بینی نیست. توروخدا برام دعا کنید مشکلش جدی نباشه.

یه ناراحتی دیگه هم دارم که می خوام دلم رو سبک کنم و با شما درمیون بذارم.

من خیلی دوست داشتم عمره ی دانشجویی برم. امسال علی رغم سال های قبل، برای دانشگاهیان(کارکنان دانشگاه)سهمیه درنظر نگرفتن و فقط برای دانشجویان و اساتید بود. اما از اونجایی که همسر دانشجوی ارشد هست دلم به این خوش بود، اما یهو یادم اومد که تو زمان کارشناسیش از این امتیاز استفاده کرده و فقط یه بار میشه از عمره ی دانشجویی استفاده کرد...

می دونم که حتی اگه ثبت نام می کردم هم احتمال اینکه تو قرعه کشی برنده شم کم بود، اما همین که تمام راه های ثبت نام هم بسته بود ناراحتم کرده. مزیتش نسبت به ثبت نام آزاد اینه که هم وام می دن و هم زیاد نمی خواد تو نوبت بمونیم. و من الان از این محرومیت خیلی ناراحتم. خیلی دوست داشتم تو سال اول ازدواجمون بتونیم یه سفر مکه بریم.... افسوس...

 

حالا که این پستم انقد موج منفی داشت بذارید اینو هم بگم که رانندگیم به شدت افتضاحه...

فکر نمی کردم انقدر تو این چند سال پس رفت کرده باشم. اصلا علاقه ام رو به پشت فرمون نشستن از دست دادم. هیچ کنترلی رو ماشین ندارم. وسط خیابون پارک می کنم. برای دور زدن به یه زمین فوتبال احتیاج دارم و ترمزهام هم همه میخ میشه، یادم می ره ترمز دستی رو خلاص کنم... قبلا اینجوری نبودم اما الان هیچ امیدی به خودم ندارم. دلم می خواد بشینم تو ماشین و فقط همسر رانندگی کنه و من رو این ور و اون ور ببره، رانندگی غول شده برام...

 

امیدوارم پست های بعدی پر از شادی و هورا هورا باشه.

 

 

همچنان ادامه دارد...

 

 

همسر رفته ماموریت و من مجبورم برم خونه ی مامان اینا،  اما رژیم همچنان ادامه داره.

ممنونم از توصیه های دوستای مهربونم که مضرات رژیم سریع رو بهم هشدار دادن. اما من خیلی تو رژیم دست بردم. در ظاهر می گم از رژیم کانادایی استفاده می کنم چون می خوام یه برنامه دستم باشه. اما من صبح ها برای صبحانه نون می خورم. 2 دفعه هم به مقدار کم برنج خوردم (یکیش امروز بود). میوه و شیر هم تو برنامه ام بوده. بازم مرسی از توصیه هاتون.

در واقع اسم و برنامه ی رژیم کانادایی یه کمک بزرگ به انگیزه ی من بود.

تابستون پیش دکتر تغذیه رفتم اما رژیمی که بهم داد خیلی کلی بود، فقط گفته بود اینا رو بخور و اینا رو نخور، اما من یه برنامه می خواستم که بهم بگه تو هر روز چه غذایی بخور، الانم که تقریبا دستم اومده و احتمالا از هفته ی آینده خودم یه برنامه ی رژیمی می نویسم و تو وبلاگم می ذارم.

احتمالا 2 یا 3 روز نمی تونم آپدیت کنم، البته تلاشم رو می کنم. اما برنامه ی کاهش وزنم همچنان ادامه داره.

قرار بود پست های من یه دوره ی 15 روزه باشه اما 10 روزه شد. اما بازم راضی ام. یه شوک به بدنم وارد کردم و با 3 کیلو کاهش وزن تو 10 روز انگیزه ام قوی تر شد و دیدم که شدنیه!!!

ناهار امروزم 8 قاشق برنج و 3 قاشق قورمه سبزی بود که متاسفانه سرکار بودم و خیلی سرم شلوغ بود و مجبور شدم سرد بخورم، عصر 20 دقیقه حلقه ی کمر زدم، الانم برای شام یه لیوان شیر و عسل می خورم می رم خونه ی مامان اینا.

 

 

روز دهم...

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 65.8 بود.

 

خب بالاخره تعداد روزها دو رقمی شد. صبح روز دهم رو با یه لیوان آب و آبلیمو شروع کردم و بعدش هم چون برای سرکار رفتن عجله داشتم همون صبحانه ی تکراری هر روز (نان+پنیر+گوجه+چایی) خوردم.

ساعت رو تنظیم کردم و 2 ساعتی یه بار یه لیوان آب خوردم. هرچند چون هوا سرده دم به دقیقه wc بودم.

یه مساله ی جالب پیش اومده و از روزی که من رژیم رو شروع کردم، هر روز صبح تو محل کارم به هر نفر یه شیر پاکتی کوچولو می دن. خب اینم میان وعده ام بود.

برای ناهار طبق برنامه ی رژیم کانادایی باید یه لیتر آب هویج می خوردم. اما اون دفعه معده ام خیلی اذیت شد. دیشب هم فرصت نکردم غذای رژیمی درست کنم. تنها چیزی که به ذهنم رسید یه پرس کوبیده بدون برنج بود. که البته الان از خوردنش به حد مرگ عذاب وجدان دارم!!! زنگ زدم و سفارش دادم اما کاش دیشب یه ساعت وقت گذاشته بودم و عدسی درست کرده بودم. مزه اش هم مثل ظاهرش بد بود. سرد و بد مزه... حسابی گند زدم به رژیم کانادایی. اما بهش ایمان آوردم. من با این همه خروج از برنامه تونستم وزن و سایز کم کنم. مسلما کسی که طبق برنامه عمل کنه حدود 7 کیلو می تونه کم کنه.

اینم از ناهار بدشکل و بد مزه ی من.

شام نمی خورم یا نهایتا یه کاسه ماست می خورم تا جبران بشه.

یه چند روزی هم هست که متاسفانه خبری از پیاده روی نیست. فردا هم همسر قراره بره ماموریت و من باید امروز لباساشو اتو کنم و چمدونشو ببندم. تا شب هم خونه نمیاد. بعد از کارام حلقه کمر می زنم.

دیشب یه کار مفید انجام دادم اونم داروخانه رفتن بود. رفتم و قرص هایی رو که نیاز داشتم خریدم. یه بسته فیفول، یه بسته زینک پلاس، یه بسته مولتی ویتامین مینرال (این ها رو قبلا هم یه روز درمیون یه دونه از هر کدوم مصرف می کردم، چیزاییه که تقریبا همه ی خانوما مصرف می کنن) 
اما چیز جدیدی که خریدم قطره ی زیره و قطره ی لیمو ترش بود که شنیدم به کاهش وزن و اشتها کمک می کنه. به داروی لاغری اصلا اعتقاد ندارم، اینا هم طبیعی و گیاهیه. در مجموع 44000 تومن شد.
 
 

تا پایان امروز فقط میوه و ماست می خورم...

من پرخوری امروزم رو جبران می کنم و به هیچ وجه شکست نمی خورم...

قصد دارم از فردا چند تا مغز هم تو برنامه ام جا بدم. مثلا یه دونه گردو و چند دونه فندق و پسته. من می خوام یه مانکن زیبا و سالم باشم.

_______________________________________

بعداً نوشت:

غروب رفتم پیاده روی. حدودا 1 ساعت.

یه باشگاه نزدیک خونمون پیدا کردم که باید در موردش با همسر صحبت کنم...

من هنوز سایزم عوض نشده، فقط دچار توهم لاغری شدم...

روز نهم...

 

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 66.3 بود.

امروز صبح قبل از خوردن صبحانه یه لیوان آب ولرم که 3 قاشق آبلیمو توش ریخته بودم خوردم (برای رفع مشکل گوارشی)
صبحانه نون و پنیر و گوجه خوردم، بدون چایی.
 
برای ناهار هم یه ران مرغ آب پز با 2 تا گوجه ی خورد شده خوردم.
 
 
 
ناهارم رو با خودم می برم سرکار. معمولا با یکی از همکارام با هم ناهار می خوریم. عادت ندارم درمورد برنامه هام برای کسی، حتی دوستام توضیح بدم. اما خودش از نوع غذاهام متوجه شده که رژیم دارم و خیلی آزارم می ده. به زور ازم می خواد باهاش غذا بخورم. غذاشو با من تقسیم می کنه و می گه: برای تو آوردم، اگه نخوری ناراحت می شم. چرا نمی خوری؟ این رژیم های الکی چیه می گیری؟ 
اما من کوتاه نمیام و بهونه های الکی میارم و نمی خورم.
 
امروز هم باز یکی از همکارا بهم شیرینی داد، با اینکه عاشق رولتم اما نخوردمش و دادم به یه نفر دیگه. اینجوری از خودم خوشم میاد، احساس می کنم اراده ام داره قوی می شه...دارم بزرگ می شم...
 
 
 
عصر 2 تا نارنگی خوردم و حسابی آب خوردم امروز. هر دو ساعتی یه لیوان، بعضی وقتا هم 2 لیوان. اما تو این هوای سرد حسابی یخ می کردم.
 
اینم از شام من، سوپ خوشمزه (آب مزغ+جعفری+جو پرک شده+ورمیشل+هویج+رب گوجه+آبلیمو) که با سالاد سبزیجات خوردم.
 
 
 
 
 
 
خدا جون مهربون به همه ی عزیزان سلامتی بده، الهی آمین.
 

روز هشتم...

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 66.5 بود.

بله، همونطور که حدس می زدم افزایش داشتم!!!

دیشب خیلی سرم درد می کرد، خوابیدم اما ساعت 3 باز با سردرد بیدار شدم، احساس گشنگی کردم یه دونه موز خوردم. سرم زود خوب شد!!!!!! این همه خوردم بازم گشنه ام بود...

امروز صبح رو با نون و پنیر و گوجه شروع کردم.

ناهار رژیمی ندارم خونه، فقط پلو خورش دارم که عمرا بخورم!!! نمی دونم چیکار کنم؟؟؟!!!

راستی من چقد دوست داشتم این پست های رژیمیم کامنت داشته باشه و تشویق بشم...

اما ندارم... اشکال نداره به تنهایی ادامه می دهم...

____________________________________
 
وای خیلی ناراحتم همه بهم میگن صورتت پژمرده شده و زیر چشمات سیاه شده، من که 2 کیلو بیشتر کم نکردم؟ نمی خوام اینجوری شه!!! از امروز می رو تو فاز میوه!!!
 
____________________________________
 
ساعت گوشیم رو تنظیم کردم که 2 ساعتی یه بار زنگ بزنه و من آب بخورم!! آخه من کم تشنه ام میشه و آب کم می خورم. این راه حل خوبی بود که امروز به ذهنم رسید.... 
____________________________________
خوب، ناهار امروز من یه ظرف سوپ سبزیجات بود که باسالاد فراوان خوردم. روی سالاد هم روغن زیتون و نعنا خشک ریختم.
 
 
 
مامانم با دانش آموزاش رفته اردو و بابا و خواهر و برادرم تو خونه تنهان. یه کیک برای عصرونه پختم و با همسر رفتیم اونجا تا با چایی بخوریم. اصلا نگران نباشید چون خودم لب نزدم. فقط چایی خوردم!!!! آفرین به این اراده...
 
شام هم اونجا بودیم. مامان برنج و خورش بامیه پخته بود، یکم هم خوراک لوبیا تو یخچال بود که من اونو خوردم و خدا رو شکر تونستم جلو شکمم رو بگیرم.
 
و در آخر شب رو با یه انار گنده که با همسری شریکی خوردیم به پایان رسوندم.
 
پیش به سوی خوش اندام شدن...
 

روز هفتم...



امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 66.3 بود.


امروز رو می تونم روز ناموفقی به حساب بیارم.

صبحانه که مثل روزای قبل نون و پنیر و چایی خوردم.

برای ناهار مهمون داشتم و قورمه سبزی پختم و چون مهمون داشتم نمی شد نخورم. سعی کردم کم بخورم اما خوب برنج بود و خورش چرب قورمه سبزی...

عذاب وجدان داشتم و بجاش شام نخوردم... و روز هفتم رو گشنه به پایان رسوندم. از ورزش هم هیچ خبری نبود.

می دونم که باید آهسته پیش برم اما برای ایجاد انگیزه به چند کیلو کاهش وزن فوری نیاز دارم...

فعلا تا بعد...


روز ششم...

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 66.5 بود.

 
امروز صبح رو با یه صبحانه ی نسبتا سنگین شروع کردم.
بابا آش خریده بود ما هم مهمون بودیم، نمی شد نخورم.
برای ناهار هم ماهی تو فر درست کردم. روش هم سبزی ماهی+سیر+پیاز+آب تمر ریختم و گذاشتم توی فر تا بپزه.
 
 
 
عصر هم 20 دقیقه حلقه کمر زدم. 1 لیوان هم آب پرتقال خوردم تا جبران کم میوه خوردنم بشه.
برای شام هم یه لیوان شیر که توش یه قاشق مربا خوری عسل ریخته بودم و گرم کرده بودم خوردم.
قصد دارم بازم تو برنامه تغییر بدم. ناهار به همون صورت قبل، اما شام رو خیلی کمتر می کنم. بیشتر شیر و سوپ و ماست و سالاد و به جاش میوه تو برنامه جا می دم تا صورتم پژمرده نشه.
فردا ناهار مهمون دارم و قراره قورمه سبزی درست کنم، خدا به دادم برسه...
سعی می کنم بیشتر خودم رو با سالاد سرگرم کنم.
پایان روز ششم.
 

 

روز پنجم...

 

 

سلام بر روز پنجم.

از اونجایی که دیشب خونه ی مامانم اینا بودم متاسفانه وزن اول صبح امروز رو ندارم. احتمالا فردا هم به همین صورت خواهد بود چون فردا هم همسری شب سر کاره. اما من با اقتدار ادامه می دم.

صبحانه ی امروز تقریبا 6 لقمه ی کوچولوی نون و پنیر + یه لیوان چایی خوردم.

طبق برنامه امروز باید ناهار ماهی می خوردم، اما چون دیشب خونه نبودم، ناهار یه مقدار گوشت تیکه+رب گوجه+یه دونه سیب زمینی خلال شده+ آب رو گذاشتم بپزه و ماهی به فردا موکول میشه.

 

 

امروز قبل از نهار 25 دقیقه هم پیاده روی داشتم و بین روز هم یه ظرف میوه خوردم.

 

 

برای شام مثل دفعه ی قبل گوشت چرخ کرده+فلفل دلمه ای+هویج+رب گوجه بود که بدون حتی یه قطره روغن با آب تو ماهیتابه ی در بسته پخته شده. البته من نصف این بشقاب رو با قاشق خوردم و نصف دیگه رو همسری با نون نوش جان کرد.

خوب اینم پایان روز پنجم بدون احساس گرسنگی.

خدا رو شکر همه چی خوب پیش می ره فقط یکم کم خوردن میوه و شیر نگرانم می کنه. احتمالا یه تغییری تو برنامه ام ایجاد کنم.

 

روز چهارم...

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 67.00 بود.

صبحانه ی امروزم یه لیوان شیر و یه قاشق مربا خوری عسل بود که تو مایکرو فر با هم گرم کردم و بعد خوب هم زدم تا یه دست شد. حسابی دست بردم تو رژیم کانادایی اما از پیشرفتم راضی ام.

ناهار امروز یه لیتر آبهویج بود+یه کاسه ماست.

از دیشب به همسر گفته بودم برام یه لیتر آبهویج از بستنی فروشی بخره. بعد ریختمش تو یه بطری ساندیس و بردم با خودم سرکار. اما نمی دونم چرا ترش شده بود!!! فقط 2 لیوان تونستم ازش بخورم.

خیییلییی بد مزه شده بود!!!

امروز یکی از همکارا شیرینی تولدش رو آورده بود، واسه اینکه ناراحت نشه برداشتم اما نخوردم. یکم که گذشت دیدم دارم وسوسه می شم، پیچیدمش تو یه کاغذ و انداختمش تو زباله ها!! اما دلم لک زده واسه شیرینی...

بین روز هم 3 لیوان بزرگ چای کمرنگ تلخ خوردم. و کار مهمی که امروز کردم یه پیاده روی به مدت یک ساعت و ربع بود. هوا خیلی خوب بود و حسابی چسبید. نیمی از مسیر محل کار تا خونه رو پیاده اومدم. کاش می شد هر روز این مسیر رو پیاده روی کنم اما متاسفانه مسیر خوبی نبود. اتوبان بود و مناسب پیاده رفتن نبود. تازه مامانم هم وقتی شنید گفت اشتباه کردی، آخه متاسفانه آدم بد زیاد شده ، واسه یه انگشتر یا گردنبند آدم می کشن!!!! پس من کجا پیاده روی کنم؟ کی پیاده روی کنم؟؟؟

رفتم داروخانه که یه مقدار مکمل بخرم(زینک پلاس و فیفول و مولتی ویتامین) اما داروخانه ای که تو مسیرم بود هیچکدوم!! رو نداشت. نگرانم نکنه به خاطر نخوردن برنج بلایی سر موهام بیاد...

امروز یه هفته از جراحی لثه ام می گذره و باید برای کشیدن بخیه هام برم پیش دکتر. همسر الان جلسه است و امشب و فردا شب هم باید سرکار بمونه. شاید یه دفعه سر برسه و بریم دکتر و از سر راه هم منو برسونه خونه ی بابا اینا و بره سرکار!!

 

___________________________________

امروز نوشت:

دیشب بخیه هام رو کشیدم، یه مقدار اذیتم. به خالی بودن بین دندونام عادت ندارم آخه.

دیشب بعد از دندانپزشکی خونه ی مامانم رفتم.

اونجا شام یه دونه تخم مرغ آب پز و یه کم (تقریبا نصف یه دونه ی کوچولو) سیب زمینی آب پز خوردم. (بازهم خروج از برنامه)

روز سوم...

 

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 67.5 بود. (داره میاد پایین ، اما قطره چکونی!!!)

 

امروز صبح رو هم با همون صبحانه ی روزای قبل ( کمی نان+ پنیر+چای تلخ+3 تا خیار) شروع کردم. اما چون نزدیک بود از سرویس جا بمونم کمتر از روزای قبل خوردم. آخه به خاطر آفت های دهانم نمی تونم لقمه های بزرگ بخورم و لقمه هام اندازه ی نی نی ها شده!!

از دیشب تصمیم گرفته بودم قبل از رسیدن به محل کارم از سرویس پیاده شم و تا اونجا رو پیاده برم.  خوشحالم که تصمیمم رو عملی کردم. اما مسیر از اون چیزی که فکر می کردم کوتاهتر بود. تازه مسیر رو دور زدم و تا یه خیابون بالاتر از اداره رفتم و برگشتم اما بازهم 20 دقیقه بیشتر نشد!! تنهایی هم خیلی خسته کننده بود. باید هدفونم رو بیارم و آهنگ گوش بدم. البته از اونجایی که آهنگ ها وقتی تکراری شدن دیگه دوسشون ندارم، فکر کنم باید رادیو گوش بدم!!

 

خوب اینم از ناهارم که بسیار خوشمزه شده بود. 
یه ران مرغ رو توی ماهیتابه گذاشتم، یه فنجون آب بهش اضافه کردم، زیرش رو خییییلی کم کردم و درش رو گذاشتم. یه ساعت با همون آب خودش پخت. البته یکم از هم بازش کردم تا یه خورده نازک تر بشه و خوب پخته بشه. وقتی آبش تموم شد، با چربی خود مرغ یکم برشته شد و در این زمان من به دو طرف مرغ یکم با نمکدون نمک پاشیدم. بعد نصف یه قاشق غذا خوری رب گوجه بهش زدن تا طعم بگیره. خدایی خوشمزه شده بود.
از اونجایی که گوجه نداشتیم با خیار شور خوردم. 
 
 
بعد از نهار هم فقط چند لیوان آب خوردم.
امروز هم تحمل گشنگی آسون بود خداروشکر.
 
عصر 20 دقیقه هم حلقه کمر زدم.
طبق برنامه باید شام سالاد کرفس می خوردم اما چون نداشتیم و به علت بارون شدید همسر نمی تونست بره و بخره، یه کاسه ماست با نعنا و پونه+ چند پر کاهو+3 تا نارنگی متوسط خوردم.
 
 
 
الان از اینکه احساس سیری می کنم عذاب وجدان دارم... امروز زیاد گرسنه نشدم.
 
چون پدر شوهرم مریضه و بیمارستانه (خواهش می کنم برای سلامتیش دعا کنید) و مادر شوهرم تنهاست، احتمالا آخر هفته دعوتش کنم بیاد خونه ی ما. می خوام به مادر شوهر هم غذای رژیمی بدم!!!! اما بهش نمی گم تو رژیمم که رو غذا خوردنم حساس نشه.
 
خوب پرونده ی امروز هم بسته شد. از فردا سعی می کنم میوه رو هم حتما تو برنامه بذارم که صورتم خراب نشه.
 

روز دوم...

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 67.9 بود.

بازهم صبحانه نون و پنیر و گوجه و یه لیوان چای تلخ.

ناهارم رو همراهم آورده ام سرکار.

طبق برنامه باید 10 ورق کالباس مرغ +ماست می خوردم اما چون کالباس مرغ دوست ندارم، یک سوم سینه ی مرغ رو پخته و ریشه کردم+یه قاشق آبلیمو+یه قاشق روغن زیتون و سه قاشق ماست، یه چیزی شبیه سالاد الویه ی رژیمی درست کردم...

مزه اش بهتر از اون چیزی بود که فکر می کردم!! البته برای همسر سالاد الویه ی غیر رژیمی درست کردم، اما حتی نچشیدمش... 

 

قبل از نهار غیر از 2 لیوان چای تلخ کمرنگ هیچی نخوردم.

امروز یه مقدار کوچولو گرسنه ام شد.

عصر هم 2 تا نارنگی کوچولو خوردم.

و اما شام.

گشنه ام بود، تنها هم بودم، زود شام خوردم.

گوشت چرخ شده رو بدون حتی یه قطره روغم تو ماهیتابه گذاشتم، زیرش رو کم کردم+فلفل دلمه ای+هویج+مقداری قارچ+ 2 قاشق رب گوجه و ادویه. در ماهیتابه رو گذاشتم تا کم کم با آب خودش و سبزیجات پخت. اینم از شام خوشمزه ی من...

 

قبل از شام 20 دقیقه هم حلقه کمر زدم.

تا قبل از خواب هم تا بتونم آب می خورم.

از فردا اگه بشه قصد دارم پیاده روی رو هم تو برنامه ام بگنجونم.

تنهایی سخته!

شاید قبل از محل کارم از سرویس پیاده شم و تا محل کار رو پیاده برم!!

 

من لاغر می شم و مانتو های دوران دانشجوییم رو که تو کمده دوباره می پوشم! من می تونم!!

روز اول...

 

 

امروز صبح، وزن من با لباس ز.ی.ر 68.3 بود.

روز اول که زیاد مشکل نبود، صبحانه رو با یه مقدار نون و پنیر و گوجه و چای تلخ شروع کردم.

سرکار هم فقط 3 لیوان چای کمرنگ تلخ خوردم.

از اونجایی که روز سه شنبه جراحی لثه* کردم و برای پیشگیری از عفونت باید 8 ساعت یه بار آنتی بیوتیک بخورم، قبل از کپسول ساعت 2 یه شیر پاکتی کوچولو خوردم. 

سخت ترین قسمت کار مقابله با تعارف های همکاراست. مخصوصا وقتی که نمی خوای بهشون بگی که می خوای رژیم بگیری. آخه من معتقدم هیچ کاری رو قبل از پایانش نباید به آشناها بگم.

از اول صبح یه نفر صبحانه تعارف می کرد، یه نفر کیک، یه نفر ناهار...

قبل از ناهار 20 دقیقه حلقه کمر زدم (امیدوارم بی تاثیر نباشه)

ناهار هم 3 عدد تخم مرغ آب پز+یک عدد گوجه و چند پر کاهو

 

و این هم شام. طبق برنامه باید 300 گرم گوشت پخته یا کبابی می خوردم اما اصلا گرسنه نبودم. پس با تغییر در برنامه سوپ (آب مرغ+جو پرک+ورمیشل+جعفری+رب گوجه) + سالاد با روغن زیتون فراوان+کاهو خوردم

 

پرونده ی امروز بسته شد. خدا رو شکر سخت نبود. اصلا گرسنه ام نشد.

اگه یادم بمونه قبل از خواب یه قرص آهن هم می خورم.

 

 

آماده برای یک رژیم حسابی...

 

 

این بار مصمم، تصمیم به شروع یه رژیم گرفتم.

قبلا تلاش کردم کم خوری کنم اما بیشتر از یه کیلو موفق نشدم وزن کم کنم.

یه مقدار تحقیق کردم و با رژیم کانادایی آشنا شدم. ( روی رژیم کلیک کنید تا دستورش رو ببینید)

البته به نظر من یه مشکلاتی داره که سعی دارم یه تغییرات کوچیکی توش ایجاد کنم. 

چون سر کار می رم این صبحونه برای من خیلی کمه!!! یکم صبحانه رو کامل تر می خورم و در طول روز هم حتما 2 واحد میوه جا می دم و چای سبز رو هم تو برنامه ام می گنجونم. نهایتش اینه که مقدار کاهش وزنم یکم کمتر میشه!! اما نهار و شام رو به همین صورت انجام می دم.

این یه رژیم 15 روزه است.

من برنانه ی رژیم رو از روز شنبه 25 آبان، به امید خدا شروع می کنم.

سعی می کنم مرتب گزارش وزن و غذاهای روزانه ام رو اینجا بنویسم.

اگه دوستی قصد داره باهام همراه شه استقبال می کنم.

برنامه ی رژیم رو پرینت گرفتم  تا جلو چشمم باشه و اشتباه نکنم.

مانتویی که برای سرکار می پوشم یه مقدار رنگ و رو رفته شده اما به خودم قول دادم تا وزن کم نکردم مانتو نخرم.

جایزه ی وزن کم کردنم یه مانتو و شلوار جدیده!!

در ضمن قراره روزی که 10 کیلو از وزنم کم بشه به 3 تا از همکارام سالاد الویه بدم! اونا هم حسابی شکمشون رو صابون زدن و منتظرن....

 

اینبار مصمم تر از همیشه به اهدافم فکر می کنم و یکی یکی بهشون می رسم!!!

می خوام برای هر هدفم یه جایزه برای خودم تعیین کنم و به خودم تقدیم کنم.

من امیدوارم!

من می تونم.

روز شنبه، بی صبرانه منتظرت هستم.

منتظر گزارشات من از رژیمم باشید...